تبليغاتX
.
  • دوستان



    آرشيو دوستان


  • همسایه ها

    هيئت محبان علي اكبر(ع)

    هادی نیوز

    کبوتر مسافر

    رهرو شهید آوینی

    سیاستندار

    نقطه سر خط

    آرام دل

    عاشق 2008

    از یاد رفته ها

    پله های ترقی

    سناتور بسیجی

    هم کلاسی

    معرفت

    نقطه سر خط-حاتمی

    ترنم

    راز دل

    یادداشتهای یک امل مدرنیسم! نه(شده)




  • و ...


    MRN


  • بدم میاد
                از  ...


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 13:42 توسط مهدی ذبیحی |

  • بازم درد دل

    دنياي بدي شده وقتي تظاهر مي کنيم خوبه ولي نيست وقتي هممون کوکي و ماشيني شديم ياد يه حرف قديمي افتادم تا مي تواني دلي به دست آور دل شکستن هنر نمي باشد................اما حالا بر عکس شده همه فکر ميکنن دل شکستن يه تجربه است نه يه فاجعه..........وقتي ميخواهيم به صبح سلام بديم مغرور مي شيم و منتظر مي مونيم صبح به ما سلام بده.......وقتي بارون مي ياد نگران بوم خونمون مي شيم ديگه وقتي بارون مياد کوچه ها خلوت ميشه.........

    ديگه هيچکي منتظر شب يلدا نيست ديگه هيچکي موقع زمستون آدم برفي را برا خود آدم برفي درست نميکنه.....ديگه همه حرف سهراب فراموشمون شده که ميگفت زير باران بايد رفت ديگه حرف دکتر شريعتي که ميگفت دوست داشتن برتر از عشق يادمون رفته ميگيم عاشق شديم اما به خودمون هم دروغ ميگيم اون نه عشقه نه دوست داشتن يه حس تنهاييه يا شايدم نياز ولي ما اسمشو مي ذاريم عشق............ديگه هيچکي واسه خاطره هاش آهنگ نمي سازه آهنگ ميسازه که پول درآره ..................


    حالا يهبنده ي رو سياه ازتون ميپرسه چرا دنياي آبي ما آدمهااين طوري شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    + نوشته شده در شنبه 1386/07/28ساعت 14:35 توسط مهدی ذبیحی |

  • همه بدانند ........................... مهم نيست !!!!!!!!!!!!!
    همه بدانند ...

    خوشحالم از اينكه ناراحت مي نويسم

    خوشحالم از اينكه دردم را مي گويم ، دردي كه همش  درد است ، درد ...

    (هييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييچ...)

    + نوشته شده در شنبه 1386/07/28ساعت 14:16 توسط مهدی ذبیحی |

  • بهشت گمشده ي م------------------ن

    گاهي اوقات، زبان از گفتن دردها، غصه‌ها و شكوه‌ها در مي‌ماند، اصلا مي‌ماند كه چه بگويد، با كه بگويد و يا اينكه كدام درد و غم را فرياد بزند... نمي‌دانم چرا؟ شايد ما هنوز كلماتش را پيدا نكرده‌ايم، درسش را نخوانده‌ايم... خيلي‌ها مي‌گويند كه احساس را نمي‌توان نوشت، نمي‌توان گفت! قبول. اما مگر نيستند آدمهايي كه هم دردهايشان را نوشتند و هم گفتند؟!... پس چه بهتر كه دردهاي پنهاني خود را از زبان همانهايي بشنويم كه غصه‏ها را به زيبايي بيان كردند...


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در جمعه 1386/07/27ساعت 13:55 توسط مهدی ذبیحی |

  • اشكِ پر از حرف

    حرفها همیشه دنبال یه جا میگردن که گفته بشن...... بعضی هاشون تو سکوت ...خودشونو نشون میدن. بعضی ها توی کلمات.... بعضی ها تو نگاه آدما.... بعضی هاتوی موسیقی وبا صدای ساز.... بعضی هاشون توی بغضای کالی که صداتو میلرزونن... بعضی ها هم توی اشکای قشنگ، مجال گفته شدن پیدا میکنن... انگار این اشکا دارن حرفارو فریاد میزنن...... چقدر دوست داشتم اشکامو بنویسم.......اشکایی که پر از حرفای نگفتس..... چقدر دلم تنگ شده...چقدر دلم برای خودم تنگ شده.... برای خدا چقدر دلتنگم........ برای حرم امام رضا که یه گوشه از بهشته.... واسه اشکای پر از حرفی که بی صدا ،آروم آروم...سرازیر میشن. دلم تنگ شده واسه اشکای قشنگی که با دیدن حرمش جلوی مردمک چشام صف میکشن و تبدیل میشن به یه پرده، ......تا به جز نور طلایی گنبد طلاش ،چیز دیگه ای رو نبینم.... چقدر دلم می خواد بدونم خدا هم دلش واسه من تنگ میشه یا نه.... دلم می خواد آرزو کنم که یه جورایی کاش میشد کبوتر حرمش میشدم ...... اما هیچوقت جرات آرزو کردن برای یه همچو آرزوی بزرگی رو نداشتم و ندارم.... به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟ چقدر دوست داشتم مثل آدمای بزرگ باشم... مثل دوستای خوبی که دارم...چقدر غبطه خوردم به روح بزرگشون........ چه طوری بنویسم آخه......این همه حرفو چه جوری بگم؟کسی نمیدونه اشکای پر از حرفو چه جوری مینویسن؟؟؟

    + نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25ساعت 12:39 توسط مهدی ذبیحی |

  • خدا جون دستمو بگیر

    وقتي كوچيكـــــــ بودم 10  بزرگترين مقدار بود


    هر كي ميگفتــــــــ چقد دوسم داري با يه نوع اطمينان خاص ميگفتم 10 تا


    اون موقع آبي رنگـــــــ مورد علاقم بود


    هر وقتــــــــ ازم ميپرسيدن چه رنگيو دوستــــــــ داري به آسمون اشاره ميكردمو ميگفتم


    اون رنگي  .....


    يادمه وقتي با دوستام بازي ميكردم خيلي همديگرو دوستــــــــ داشتيم


    وقتي زمين ميخورديم دستــــــــ همو ميگرفتيم تا پاشيم


    اون موقع.......


    اما حالا اونقدر حرص و طمع بالا رفته كه نميدوني بزرگترين عدد چنده


    رنگـــــــ آبيه آسمونم سياه شده ... شبــــــــ شده ... ديگه آسمونم بي وفا شده


    ديگه دوستي پيدا نميشه... كه دستتو بگيره و كمكتـــــــــ كنه  ... گذشتــــــــ ...


    گذشتـــــــ....  اين جا همه دلا سنگــــــــ شده  آرزوي يه لبخند ديرينه رو بايد تو گور ببري


    اين جا گلا خار شده .... جاي هر بوته ي گل تو باغچه حسرتــــــــــ مي بيني


    خدا پاشو يه نگاهيم به ما بكن  دل آدما رو از سنگـــــــــ نكن  خدا پاشو .... پاشو  دوباره

     

    مهربونيو بر قرار كن


    خدا پاشو گلاي باغچه رو بيدار كن....خدا پاشو  .. پاشو من  بندتم باهاتـــــــــــ حرف دارم


    خدا پاشو، پاشو كه اين روزا بهتـــــــــ احتياج دارم


    خدا پاشو ........... پاشو من باهاتــــــــــــ هنوز حرف دارم

     

    + نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25ساعت 12:28 توسط مهدی ذبیحی |

  • چی فکر میکردم چی شد !!!

    مزاحم نشدی،اين تبريكُ نبايد به من بگي چون من نه روزه گرفتم نه نماز خوندم،به جايي رسيدم كه شيطون هنوز نرسيده،اينم مديون توو امثال توام،فقط خدا به دادم برسه.با اين حال ممنون كه به يادم بودين.عيد شمام مبارك.طاعاتتون قبول.خدا نگهدار

    *به جايي رسيدم كه شيطون هنوز نرسيده،اينم مديون توو امثال توام*

    مردم گناه ميكنن ميندازن تقصيرماو امثال ما،مگه ما چيكار كرديم؟ ما كه هميشه به يادشونيم،به فكرشونيم...با اين حال بازم ما دعا ميكنيم تا ديگه ... بگذريم

    خيالي نيست ما هم خدايي داريم ...

    (هيچ ...)

    + نوشته شده در دوشنبه 1386/07/23ساعت 13:34 توسط مهدی ذبیحی |

  • در لابه لای دست نوشته ها

    خدايا ببين كه اسطوره هاي شهادت چگونه حيات را به بازي گرفته اند مرگ به اسارتشان در آورده است. سرمست عشقند ، عشق خدائي، ببين كه با پرتاب آيه آيه وجودشان در بستر جاري زمان چگونه حيات را تفسير ميكند.

     

    خدايا سرودشان را شنيدي« انالله و انااليه راجعون» ، فريادشان را شنيدي« نصرمن الله و فتح غريب» آوايشان را شنيدي « لااله الاالله » نجواشان را شنيدي ،« فباي آلا ربكما تكذبان» زمزمه شان را شنيدي« فقاتلو ائمة الكفر»  نامشان موحد، كتابشان قرآن ، پيامشان ايمان ، جرمشان قيام ، راهشان اسلام ، رهبرشان امام ، سلاحشان وحدت ، درسشان جهاد،   سرمايه شان تقوي، مقصدشان شهادت ، معبودشان الله ، فرمانده شان روح الله .

    يارانمان ، يارانمان ، آري يارانمان را ربودند كه تنها بوديم تنها تر شديم ، مهاجران رفته اند و بي انصار شده ايم ، دلاوران قبله نور در نبرد با ظلمت و حماسه سازان اردوي هابيل در مبارزه با قابيل به دشت روشنائي هجرت نمودند؛ رفتند تا قله فلاح را فتح نمايند ؛ رفتند تا قله توحيد را بگشايند؛ رفتند چونان ستاره اي در آسمان تيره بدرخشند. يارانمان بازوان پرتوان انقلاب ، سربازان پرخروش امام ، پاسداران رهائي ، جانبازان مكتب حافظان قرآن ، يارانمان رفتند .

    خدايا ، به ابرها بگو بگريند ، به كوهها بگو بشكافند؛ به درياها بگو بخروشند ، به طوفانها بگو بشتابند ، به رودها بگو بنالند، چشمه ها را بگو بجوشند، به آسمان بگو ببارد، بزمين بگو بگريد ، به خورشيد بگو نتابد ، به ماه بگو نيايد ، به ستاره گان بگو نمانند ، به همه بگو اشك بريزند ، آري اشك بريزند ، اي جنگ ، اي دريا ، اي سرودها، اي قله ها، اي رودها، اي چشمه ها ، اي دشتها، اي بيشه ها ، از چشم خود جاري كنيد سيرابها جاري كنيد، خونابه ها جاري كنيد.

    خدايا ، به درختها بگو كه برگهايشان را فرو ريزند ، به عقابها بگو كه به سوگ يارانمان نشينند ، به پرنده گان بگو پرهايشان را بخون شهيدان رنگين كنند ، به كبوتران بگو پيام خونرا به خطه ستم كشان برسانند .

    خدايا ، باز هم به فرشتگانت بگو كه « اني اعلم ما لا تعلمون » فلسفه آفرينش را در كربلاي خوزستان نشانشان ده

    خدايا ، باز هم به فرشتگانت بگو كه خليفه گانت را در زمين ببينند، آري «تقوي و عشق را و ايمان را » ايثار و جهد و تلاش و خون جوانان را « يكجا نشانشان ده » .

    خدايا ، به محمد (ص) بگو كه پيروانش حماسه آفريدند ، به علي(ع) بگو كه شيعيانش قيامت بپا كرده اند، به حسين(ع) بگو كه خونش همچنان در رگها ميجوشد. بگو كه از آن خونها كه در دشت كربلا زمين ريخت  سروها روئيد، ظالمان سروها را بريدند، اما باز همه سروها روئيد، بگو كه آن خونها از « خرداد خون داد » تا « شهريور شهيد » بر ژاله شد ، بگو كه دستهاي عباس(ع) بر پيكر من آويخته است، بگو كه آن خونها به جانان ريخته است و بگو كه قاتلان همچنان خونمان را مي ريزند اما ... باز هم لاله مي رويد .

    خدايا ، درد سالهاي سال بر سرمان آواره شد ، چه لحظاتي غم باري؛ يارانمان تنهايمان گذاشتند ، به سوي آسمانها پر كشيدند حر بودند و عمار بودند ، ابوذر بودند ، و در يك كلام اصحاب امام بودند و به نور مطلق پيوستند ، طلوع فجر را بر قله گيتي نمايان ساختند ، اگر چه در اين راه سوختند .

    خدايا، ميداني كه چه مي كشيم ، پنداري كه چون شمع ذوب ميشويم ، آب ميشويم . ما از مردن نمي هراسيم ، اما مي ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند ، و اگر نسوزيم هم كه  روشنائي مي رود و جاي خود را دوباره به شب مي سپارد، چه بايد كرد از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم، و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند ،هم بايد امروز شهيد شويم فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد نشود. عجب دردي ، چه ميشد امروز شهيد ميشديم و فردا زنده مي شديم تا دوباره شهيد شويم.  آري همه ياران سوي مرگ رفتند ، در حاليكه نگران فردا بودند.

    خدايا نكند وارثان خون اين شهيدان در راهشان گام نزنند. خدايا ، نكند شيطانهاي كوچك با خون اينها"(شهيدان)" خان شوند ، نكند جانمايه ها براي به مايه هاي دون سرمايه مقام شود ، نكند ميوه درخت فداكاري اينها را صاحبان رياكاري بچينند، نكند ثمره جنگ يارانمان به چنگ فرصت طلبها افتد، نكند خونين كفنان در غربت بميرند تا قدرت طلبها كام گيرند

    با شما هستم اي ابن الوقتها، انقلابيون بعد از انقلاب؛ سرمايه داران ، زراندوزان ، مستكبرين ، فئودالها،خوانين؛ غربزدهها ، منورالفكران ،انحصارطلبها؛اسلام پناهان؛قشريون؛خمره هاي قدرت؛ ميوه چينها، راحت طلبها، زخم زبان زنها، منافقين ،التقاطيون؛ اي كسانيكه تا ديروز نمي دانستيد كه سياست را با (س) مي نويسند يا با (ص) ، اي جرياناتي كه جز به خود و هواي نفس ، ديگران را نمي شناسيد، و همواره بر چسب مي زنيد ، غيبت ميكنيد و شهيدان را متهم به كفر كرديد.

    خدايا ، آيا ميخواهند از خون شهيدان نردبان قدرت و پست و مقام براي خود بسازند، نكند كه .....نه،نه.خدايا، هرگز ، اينها كه گفتم كفر است؛ مگر ميشود خون حسينيان پايمال شود ، مگر ميشود علي اكبر و ابوالفضل و علي اصغر بميرند،"مگر شهيدان زنده نيستند" نه، نه، هرگز، آنها همواره زنده اند، جاويدند، زيرا شهيدند و شهيد يعني حي حاضر ، ناظر و حضور در تمامي صحنه هاي حق و باطل. مطهري شهيد شده است ، بهشتي شهيد شده است ، رجائي شهيد شده است ، منتظري شهيد شده است ، باهنر شهيد شده است ، آيةالله مدني شهيد شده،آيةالله قدسي شهيد شده است،آيةالله دستغيب شهيد شده است ، دكتر چمران شهيد شده است، 72 تن شهيد شده اند، هزارها نفر در هفده شهريور شهيد شده اند . كسي نمرده است و همه زنده اند، هيچ كس نميتواند با خون آنها به تخت انحصار طلبي و قدرت طلبي بنشينند. اين امت شهيدپرور هستند كه پيام شهيدان را درك ميكنند و مرگ مستكبران را فرياد مي زنند و تا بر پائي پرچم خونبار توحيد مستضعفين در سراسر جهان مي جنگند و آرام نمي نشينند.

    + نوشته شده در یکشنبه 1386/07/15ساعت 12:57 توسط مهدی ذبیحی |

  • خداحافظی در اوج

    هميشه با هم اختلاف سليقه داشتيم، همه ي آرزويش شهادت بود و بس! يك بار ديگه طاقتم تموم شد، با ناراحتي گفتم يعني چي همش مي گي: دوست دارم شهيد بشم! كي مي شه شهيد بشم! كي بشه خون من روي زمين بريزه! اين حرفا چيه مي زني؟ تو تازه اول جوونيته، كلي كارا داري بكني. چرا با اين حرفا دل بقيه را خون مي كني؟ آخه انصافه؟! اشكي تو چشماش جمع شد و گفت: آخه مي دوني مادري دارم كه خيلي به من علاقه داره، مي ترسم! مي ترسم كه اگه ناگهاني اين خبر بهش برسه بشكنه! دوست دارم كم كم اين دوري را بچشه بلكه راضي بشه، مي دوني اگه رضايتش نباشه... گفتم: خوب تو كه اينا را مي دوني چرا اين قدر عذابش مي دي. گفت: به خدا قصد آزارش را ندارم اما فكر مي كنم اين جوري حداقل آماده تر مي شه. گفتم آخه تو جووني! حالا حالا ها بايد باشي. گفت: من همه ي آرزوم همينه كه توي جووني شهيد بشم. گفتم چرا؟! گفت: ديدي مي گن فوتباليست هاي بزرگ بايد در اوج دوران ورزشيشون از فوتبال كناره گيري كنند! مي دوني چرا؟ آخه اونا تو اون موقعيت با داشتن خيلي از موقعيت ها براي حفظ محبوبيت و افتخاراتشون با عزت خاصي از فوتبال خداحافظي مي كنند؛ اين باعث مي شه اونا براي هميشه محبوب بمونند و مردم هم احترام خاصي براشون قائل باشند. حالا حكايت شهادت در جووني هم شبيه به همين مثال هستش. آدما تو جووني در اوج هستند؛ اوج اخلاص، طراوت، دل پاكي، شهامت، طراوت، آينده انديشي، شجاعت، اميدواري، احساس، محبت كردن، آرزو، كرامت و عزت نفس و از طرف ديگه هم در اوج غرور و نيازهاي شهواني. گفت: به نظر تو چه چيز زيباتر از اين كه آدم در اوج جووني از دنيا دست بكشه اونم براي خداي خودش و در راهش!؟ دهنم بسته شد و زبونم قفل. حرفش حق بود. دعا كردم، دعا كردم لايق شهادت بشه، اونم در اوج جووني.


    + نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/11ساعت 23:35 توسط مهدی ذبیحی |

  • (هیچ ...)

    من اعتقاد دارم كه خداي بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجي كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش مي‏دهد، و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است كه در اين راه تحمل كرده است، و مي‏بينيم كه مردان خدا بيش از هركس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند، علي بزرگ را بنگريد كه خداي درد است، كه گويي بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسين را نظاره كنيد كه در دريايي از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظير آن در عالم ديده نشده است، و زينب كبري را ببينيد، كه با درد و رنج انس گرفته است.

     


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در جمعه 1386/07/06ساعت 23:17 توسط مهدی ذبیحی |

  • درباره من
    هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد ...



  • Home
  • Email


  • گذشته ها
    مرداد 1387
    دی 1386
    آذر 1386
    آبان 1386
    مهر 1386
    شهریور 1386


  • پشتیبانی

    RSS


  • طراح قالب

    مجید نصرتی
  • www.Rashida.blogfa.com