تبليغاتX
.
  • دوستان



    آرشيو دوستان


  • همسایه ها

    هيئت محبان علي اكبر(ع)

    هادی نیوز

    کبوتر مسافر

    رهرو شهید آوینی

    سیاستندار

    نقطه سر خط

    آرام دل

    عاشق 2008

    از یاد رفته ها

    پله های ترقی

    سناتور بسیجی

    هم کلاسی

    معرفت

    نقطه سر خط-حاتمی

    ترنم

    راز دل

    یادداشتهای یک امل مدرنیسم! نه(شده)




  • و ...


    MRN


  • می گفت :


    مي گفت: به هم ريخته م، قاطي پاتيم!
    مي گفت: يه جورايي به پوچي رسيدم، فلسفي و غير فلسفيش رو نمي دونم!
    مي گفت: نمي خواد برام صغري كبري بچينيا، خودم از تو بهتر بلدم كه هدف ما از زيستن رسيدن به كمال است و قرب معبود!
    اما قبول كن كه تو زندگي...
    مي گفت: يكي دو روزه دارم به اين فكر مي كنم كه از صبح تا شب چه غلطي مي كنم تو اين دنيا!... چقدر امروزم بهتر از ديروزم بوده و فردام بهتر از امروزم مي شه؟!... چقدر موثرم؟!
    مي گفت: نه فقط خودم، هر كي تو دور و برم رو نگاه مي كنم... اين قدر روزمره شديم كه داره حالم از اين زندگي بهم مي خوره!
    مي گفت: خسته شده م از زندگي تو اين جبر اجتماع، هر كار مي خواي بكني، مي گن زيادي آرماني فكر نكن، حرفات درسته اما خب زندگي واقعي يه چيز ديگه اس! فعلا كه روزگار و جامعه اين جوريه، بايد خودت رو باهاش وفق بدي... با اين طرز تفكر نمي شه هيچ كاري كرد!
    مي گفت: نمي دونم! شايد هدفم مشكل داره!... ديدي همشهري جوان اين هفته رو؟ توش گفته هدف بايد منعطف باشه! ... شايد هدف من زيادي غير منعطفه! نمي تونه خودش رو با جامعه هماهنگ كنه! با جبر روزگار...!
    مي گفت: ...
    مي گفت: ...


    چرا الكي اين همه مي گفت رديف كردم؟ همه شون رو حذف كنيد!

    + نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 12:58 توسط مهدی ذبیحی |

  • حرفهایی برای نگفتن

    تصوير پروانه وشمع را ديده‏ايد؟ پروانه اي كه دل‏خوش به نور شمع است و مدام در اطرافش پرسه مي‏زند .

    اكنون پيش رويتان پروانه‏ايست كه با تصميم جدي ،خود را در آتش انداخته است، ديگر طواف برايش بس بود .

    چرخش ،چرخش ،چرخش ،به‏ناگاه ايستاد. چيزي به يادش آمد ،يا نمي‏دانم شايد چيزي ديده بود ،اما هرچه بود نگاهش آتشين شده بود .عزمي راسخ به‏همراه داشت .فرياد زد: اي نور، اي سكوت ،مگر نه عشق است كه مرا بسويت كشانيده است ،مگر نه من از تبار نورم و تو آن نور ،و باز سكوت شمع ،و باز پروانه وجودي‏اش بي‏تاب نگاهش شد .و باز از بي‏تابي در طواف ،پروانه مي‏خواست به نور شمع برسد ،اگرچه در طوافش بود ،اما اين طواف رسيدن به  احساس نور نبود .بلكه ديدن بود .او نور را ديده بود .اما احساس نكرده بود .اين‏بار ميخواست احساسش كند ،



    او بايد از همه چيز مي‏گذشت ،همه چيز را از ياد مي‏برد ،آن‏چه داشت و آن‏چه نداشت ،و اين‏بار بود كه او ايستاد .ديگر طواف نكرد ،بلكه خود را با چشماني باز در آتش انداخت ،نه آتش كه نور ،آن‏چنان اتش عشقي بود كه پروانه را سوزاند .و من اين‏بار بود كه در آتش نورش سوختم .سوختن همان آرزوي من بود .

    + نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 12:43 توسط مهدی ذبیحی |

  • ما چرا خلق شدیم،آن هم روي زمين!؟

                                            


    در يک  روزعجيب، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خويش.


    منزلم بي غوغا، توي يک شهر غريب.


    فرصتي عالي بود، بهرِ يک شکوۀ تاريخي پر درد از او . . . . . . .


    پس به فرياد بلند، حرف خود گفتم من:


    با شما هستم من!


    خالق هستيِ اين عالم و آن بالاها . . . .!


    من چرا آمده ام روي زمين؟




    ادامه مطلب
    + نوشته شده در دوشنبه 1386/08/21ساعت 12:44 توسط مهدی ذبیحی |

  • اما تو ...
    راستي چرا عده اي رفتند و رسيدند و چشيدند و ما هميشه در پس قافله به گرد آنها خيره شويم و غبار آنها را به ديده بر کشيم؟
    راستي چرا از اين همه نماز خواندن ، چيزي نصيب دل من و تو نمي شود؟
    وچرا هميشه درهواي نفسمان سير مي کنيم وهيچ گاه لذت سير در آسمان را نمي چشيم؟
    راستي چرا ما قطره مانديم و عده اي دريا شدند؟
    و من و تو غبار سرگردان و عده اي خورشيد فروزان؟
    و او خود پاسخمان ميدهد:
    ( همه ارباب صنايع و اهل لذات و معاملات و عادات، اعمال خود را به حضور قلب انجام ميدهند به جهت آنکه قلب داراي محبوب است و لذا متوجه به محبوب نخواهد بود و فقط اهل عبادت محروم از قلبند! با آنکه اسً اساس پرستش و ستايش بر حضور است؛ و حقيقتا تمام عاملين به اعمال خود اخطار مي کنند به اهل عبادت که ما عملي نکرده ايم مگر به حضور قلب،آيا شما درتمام عمرعبادت کرده ايد به حضور قلب يا نه؟)
    و من با شرمندگي نمازهايم را به خاطر مي آورم  که بدون هيچ تلاشي خود را به هواهايم مي سپارم و در نمازم در همه جا سير ميکنم جز در حضور او! مگر فراموش کرده ام که در نماز در برابر که ايستاده ام؟

                             أ أنت اله الذي لا اله الا انت
                                   أ أنت اله الذي لا معشوق سواک
                                        أ أنت اله الذي لا معبود سواک
                                              أ أنت اله الذي لا اله الا انت...

    در برابر او؟
    او که همان محبوب ماست!
    او که همان معشوق ماست!
    او که اين همه ميدويم تنها براي رسيدن به او!
    او که تمام غايت و آرزوي ماست!
    او که تمام عشق و هدف ماست!
    او که تمام اضطراب و اميد ماست، پس چرا...؟
    چرا در برابرش که مي ايستيم حريمش را مي شکنيم؟ و آزارش مي دهيم؟

                                   نماز کن به صفت، فرشته بايد و من
                                   هنوز در صفت ديو و دد گرفتارم
                                   از اين نماز نباشد به جز که آزارت
                                   همان به آن که تو را بيش از اين نيازارم
                                   از اين نماز غرض آن بود که من با تو
                                   حديث درد فراق تو باز بگزارم
                                   وگرنه اين چه نمازي بود که من بي تو
                                   نشسته روي به محراب و دل به بازارم
                                                                                    


    و چقدر تفاوت هست ميان نماز ما و نماز آنها.نماز قاضي ها، نماز انصاري همداني ها،نماز  شاه آبادي ها و....
           
     اما تو!
     تو چگونه نماز مي گزاري؟!

     

     


    + نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت 12:40 توسط مهدی ذبیحی |

  • آغاز راه

     

    دلم گرفته ازهمه ي آدم هايي که ميگن دوستت داريم  ولي ... هيچ وقت معني اونو نفهميدن.


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15ساعت 23:33 توسط مهدی ذبیحی |

  • محبت خدا

    روزها گذشت و گنجشك به خدا هيچ چيز نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين طور مي گفت" .مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و تنها قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت  نشست .


    sahar


    فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ حرفي نزد و خدا شروع به صحبت کرد " به من بگو از آنچه در سينه ات سنگيني ميکند ." گنجشك گفت : لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين طوفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم، كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و بغضي سنگين گلويش را گرفته بود . سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لا نه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند و سپس تو از کمين مار خارج شدي  . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي . اشك در چشمان گنجشك نشسته بود . ناگهان چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد. لحظه اي درنگ كنيم ! لانه ي ما چند بار واژگون شده ؟!


    + نوشته شده در دوشنبه 1386/08/14ساعت 23:23 توسط مهدی ذبیحی |

  • سفر عشق

    ***سفرعشقُ شروع كن

             دلتو بزن به دريا ***


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در شنبه 1386/08/12ساعت 13:53 توسط مهدی ذبیحی |

  • نامه ای به دوست !

    نمي دانم از کجا بايد شروع کنم يا اصلا حق دارم شروع کنم يا نه مي دونيد صحبت کردن پيش کسي که از همه چيز واز همه اسرار آدم باخبره خيلي سخته نمي تونم چيزي را مخفي کنم  چون همه چيز را در مورد من مي دونيد . درسته کسي اطلاع نداره ولي خودم از درون خودم آگاهم . خوب از کجا بگم ؟از کجاي زندگيم بگم ؟اگر مي بينيد با تاخيرصحبت مي کنم دليلش اينه که دارم توي اين بيست سال عمرم مي گردم تا شايد يه نقطه روشن ببينم تا بتونم از اون صحبت کنم ولي باورمي کنيد پيدا نمي کنم شما هم اين موضوع روخوب مي دويد و داريد منو نگاه مي کنيد تا ببينيد بالاخره کي از اين جستجوي بيهوده خسته  میشم . بله خودم هم مي دونم که چيزي پيدا نمي کنم ولي راستشو بخوايد خجالت مي کشم آخه من مدعي شيعه بودنم خوب خيلي بده که چيزي براي گفتن نداشته باشم . 


    مي دونم کسي به هم وفا نمي کنه غير از شما ولي باز هم به اينو اون دل مي بندم مي دونم هدف زندگيم شماييد ولي بازهدف هاي ديگه اي رو انتخاب مي کنم مي دونم ديگه به قول معروف حنام پيشتون رنگي نداره ولي اون ته دلم هنوز دوستتون دارم نمي دونم چي بايد بگم آخه شما از من بهترخبر داريد .

     

    در طول روز مي دونم که داريد منو نگاه مي کنيد ولي باز خودم رو به بی خیالی می زنم می دونم وقتی دارم گناهی رو مرتکب می شم دارید نگاهم می کنید ولی باز..... می دونم از اینکه من مرتکب گناهی می شم شما ناراحت می شید ولی باز ..... بعضی وقتا که با خودم فکر می کنم می گم شما عجب صبری دارید با این همه گناهی که از من می بینید باز هم هوای منو دارید نمی زارید از پرتگاه زندگی بیفتم خیلی ها با دیدن کوچک ترین بدی از من منو رها کردن ولی شما با دیدن این همه بدی از من بازهم منو رها نکردید.


    اگه منو رها کنی کسی برام نمی مونه ........همه درا بسته بروم غیر در همین خونه


    وقت هایی که شعری در مورد فراق شما خونده می شه به خودم نهیب می زنم می گم این شعرها واسه تو نیست این شعرها رو عاشقای آقا باید بخونن نه تو که زندگیت پرشده از گناه ولی باز خیال اینکه کاش می شد من هم عاشق شما بودم برام خیلی زیباست درسته که خیال اشتباهیه ولی آرزو داشتن که عیب نیست.

    این که قبلا گفتم دور برم شلوغه ولی باز احساس تنها بودن می کنم به خاطر اینه آخه کسی منو به خاطر خودم دوست نداره کسی از دوستانم به خاطر خودم دل برام نمی سوزنه اگر هم اینطور باشه همه برای اینه که شاید با اشتباه من ایرادی بهشون وارد بشه ولی شما فقط به خاطر خودم به انجام کارهام حساسید چه خوب می شد اینو می فهمیدم . خوب آقا جان خیلی پر حرفی کردم ولی هنوز حرفها دارم برای گفتن که می ترسم طولانی شه فقط خواسته از شما دارم منو راهنمایی کنید که از شیعیان واقعی شما باشم تا کمتر دل شما را به رنج آورم.


     

    التماس دعا

    + نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10ساعت 16:23 توسط مهدی ذبیحی |

  • دل نوشته

    سلام بر تو اي امام مسلمين! سلام بر تو اي امامِ مسيح ! سلام بر تو اي شجره نبي صلي الله عليه و آله ! و سلام بر تو اي ثمره علي عليه السلام!

    مولاي من! تو در دلهايِ پاكان و خلوتگاه رازداران و در مناجاتِ عارفان و در استغفارِ دل شكستگان ، در همة ايام و ليالي حضور داري . آنها نيز در سجده‌هاي طولاني و در ركوع‌هاي خاضعانه و خاشعانه و در مناجات شبانه و خالصانه با تو هستند .

    مولاي من! بيا كه عاشقانِ رويت ، بيا كه مستانِ بويت ، بيا كه اسيرانِ سلسلة مويت همه در بند بلايند. تا كي كُو به كُو در ميانِ خلق بدنبال چهره‌اي آشنا بگرديم؟ بيا كه از منتظرانيم .

    چه مي دانستيم كه از يار و محبوب اينقدر فاصله مي‌گيريم ! اما دلخوشيم به وعدة حق كه گفت مستضعفين عاشقان جمالند ، زمين از آنِ آنان است و آنگاه كه آن سرو قامت به حكومت نشيند، دگر ظلمي نيست؛ دگر جهلي نيست ؛ و تو پيام‌آورِ عشقي و بيا كه محبت و عشق رو به نزول است؛ بيا كه به عشق رنگ مال زدند و رنگ غفلت و خواب ؛ آدميان كه به خواب روند نشان از بي‌عشــقي است ورنـه عاشق هميشه در تكاپوست و قرار ندارد چه برسد به خواب ؛

    بيا كه آدميان از سرمستي دنيا رسيده‌اند به خودپرستي و پول‌پرستي و چون اين چنين شده آدميت به توحـّش رسيده ، مي‌گردد كه بخورد چو حيوان ، جفت شود از سر غريزه ، بيا كه باز فرعون زنده شده ، نمرودها حكومت كرده‌اند ، بيا كه آتش نمرود دوباره افروخته شد، بيا دو ركعت ميان‌ آتش نماز بخوان تا آتش را گلستان كني؛ بيا كه بتخانه‌ها دوباره بر پا شده ؛ ببستند درِ ميخانه‌ها را  و درِ تزوير و ريا گشودند؛ بيا كه پرده‌هايِ غفلت دريده شد؛ بيا كه انسان به اولِ خود باز مي‌گردد و باز لُخت و عريان ؛ بيا كه قابيل زنده شد و دوباره هابيل ذبح ؛ بيا كه ابوجهل آمده ، ابولهب آمده ؛

    كجايي اي محمدِ دوران تا باز تأويل كني كتاب محمد‌صلي‌ الله‌ عليه ‌وآله را ؟ بيا كه باز به قوم جاهل رسيده‌ايم ؛ باز قبيله قبيله به خون هم تشنه ، بيا كه باز متواليان كعبه خود مست و مغرور در حرمسراي خويشند ، بيا كه مدينة فاضله و بلد ايمن بدست ابولهب افتاده و ابولهبيان . بيا كه بندگي خدا فراموش شد ؛ همه بندگانِ شهوت‌اند .

    بيا كه زمستانِ زمين است، بيا و بهار باش تو گلي هستي كه با تو بهار شود ؛ بيا كه لااقل در پاي تو جان دهيم لااقل به زير پاي اَغيار زمين نخوريم؛ بيا كه عقل در جامعة بشري همه به شكم است و مادون آن؛ بيا كه باز كلام حق بر سر نيزه است ؛ بيا كه در دُير و مسجد و كِنِشت تزوير هست و دل نيست . بيا كه علي باز تنهاست؛ بيا كه فاطمه باز سيلي مي‌خورد؛ بيا كه حسن باز مسمومِ زهر جفاست؛ بيا كه باز كربلا فرياد مي‌كند؛ بيا كه نه تنها كعبة گِل كه كعبة دل نيز به اجاره رفته به دست خدايان زمين؛ بيا كه كعبة دل و كعبة گِل هر دو به ويراني است؛ بيا كه كعبة دل بتخانه شد؛ تو بيا با كتاب محمد و ذوالفقار علي‌عليهم‌السلام تا اين بتها را بشكنيم ؛ بيا كه در عرفات ، معرفت يابيم؛ بيا كه در مشعر شعور يابيم؛ بيا كه در سعي و صفا و مروة خويــش را دريابيم؛ بيا كه در رمي جمرات شيطانهاي عُلَم شده در دلها را سنگ زنيم؛ بيا با اصحاب بدر ، نواميس مردم كه به تاراج مي‌رود پس گيريم؛ بيا و دروازه‌هاي خيبر خودپرستيها و منيـّتها و شهوتها را با بازوي تواناي تو بشكنيم؛ بيا كه باز فتح مكه كنيم؛ فتح دل كنيم؛ تا كي عاشقان به حسرت بمانند؟ تا كي ببينند و دم نزنند؟ اگر زنند آنان را به تيغ زنند؛ تا كي ببينند در كاخها اساس بردگي مي‌نويسند؟ بيا كه مردم مست بادة انگورند؛ تو بيا سرمست كن با بادة عشق و معرفت؛ و در آخر عرضم مي‌گويم ، مولا جان! اي غيرتِ شيعه! اي پناه شيعه! اي پناه مستضعفين! بدادِ ما برس.

    تو كه يك گوشه چشمت ، غم عالم ببرد       حيــف باشد كه تــو باشي و مرا غم ببرد

    + نوشته شده در یکشنبه 1386/08/06ساعت 15:19 توسط مهدی ذبیحی |

  • عشق بورزیم تا به ما عشق بورزند

    روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
    سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
    دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
    سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
    آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
    زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

    «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

    + نوشته شده در جمعه 1386/08/04ساعت 15:15 توسط مهدی ذبیحی |

  • درباره من
    هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد ...



  • Home
  • Email


  • گذشته ها
    مرداد 1387
    دی 1386
    آذر 1386
    آبان 1386
    مهر 1386
    شهریور 1386


  • پشتیبانی

    RSS


  • طراح قالب

    مجید نصرتی
  • www.Rashida.blogfa.com