سلام بر تو اي امام مسلمين! سلام بر تو اي امامِ مسيح ! سلام بر تو اي شجره نبي صلي الله عليه و آله ! و سلام بر تو اي ثمره علي عليه السلام!
مولاي من! تو در دلهايِ پاكان و خلوتگاه رازداران و در مناجاتِ عارفان و در استغفارِ دل شكستگان ، در همة ايام و ليالي حضور داري . آنها نيز در سجدههاي طولاني و در ركوعهاي خاضعانه و خاشعانه و در مناجات شبانه و خالصانه با تو هستند .
مولاي من! بيا كه عاشقانِ رويت ، بيا كه مستانِ بويت ، بيا كه اسيرانِ سلسلة مويت همه در بند بلايند. تا كي كُو به كُو در ميانِ خلق بدنبال چهرهاي آشنا بگرديم؟ بيا كه از منتظرانيم .
چه مي دانستيم كه از يار و محبوب اينقدر فاصله ميگيريم ! اما دلخوشيم به وعدة حق كه گفت مستضعفين عاشقان جمالند ، زمين از آنِ آنان است و آنگاه كه آن سرو قامت به حكومت نشيند، دگر ظلمي نيست؛ دگر جهلي نيست ؛ و تو پيامآورِ عشقي و بيا كه محبت و عشق رو به نزول است؛ بيا كه به عشق رنگ مال زدند و رنگ غفلت و خواب ؛ آدميان كه به خواب روند نشان از بيعشــقي است ورنـه عاشق هميشه در تكاپوست و قرار ندارد چه برسد به خواب ؛
بيا كه آدميان از سرمستي دنيا رسيدهاند به خودپرستي و پولپرستي و چون اين چنين شده آدميت به توحـّش رسيده ، ميگردد كه بخورد چو حيوان ، جفت شود از سر غريزه ، بيا كه باز فرعون زنده شده ، نمرودها حكومت كردهاند ، بيا كه آتش نمرود دوباره افروخته شد، بيا دو ركعت ميان آتش نماز بخوان تا آتش را گلستان كني؛ بيا كه بتخانهها دوباره بر پا شده ؛ ببستند درِ ميخانهها را و درِ تزوير و ريا گشودند؛ بيا كه پردههايِ غفلت دريده شد؛ بيا كه انسان به اولِ خود باز ميگردد و باز لُخت و عريان ؛ بيا كه قابيل زنده شد و دوباره هابيل ذبح ؛ بيا كه ابوجهل آمده ، ابولهب آمده ؛
كجايي اي محمدِ دوران تا باز تأويل كني كتاب محمدصلي الله عليه وآله را ؟ بيا كه باز به قوم جاهل رسيدهايم ؛ باز قبيله قبيله به خون هم تشنه ، بيا كه باز متواليان كعبه خود مست و مغرور در حرمسراي خويشند ، بيا كه مدينة فاضله و بلد ايمن بدست ابولهب افتاده و ابولهبيان . بيا كه بندگي خدا فراموش شد ؛ همه بندگانِ شهوتاند .
بيا كه زمستانِ زمين است، بيا و بهار باش تو گلي هستي كه با تو بهار شود ؛ بيا كه لااقل در پاي تو جان دهيم لااقل به زير پاي اَغيار زمين نخوريم؛ بيا كه عقل در جامعة بشري همه به شكم است و مادون آن؛ بيا كه باز كلام حق بر سر نيزه است ؛ بيا كه در دُير و مسجد و كِنِشت تزوير هست و دل نيست . بيا كه علي باز تنهاست؛ بيا كه فاطمه باز سيلي ميخورد؛ بيا كه حسن باز مسمومِ زهر جفاست؛ بيا كه باز كربلا فرياد ميكند؛ بيا كه نه تنها كعبة گِل كه كعبة دل نيز به اجاره رفته به دست خدايان زمين؛ بيا كه كعبة دل و كعبة گِل هر دو به ويراني است؛ بيا كه كعبة دل بتخانه شد؛ تو بيا با كتاب محمد و ذوالفقار عليعليهمالسلام تا اين بتها را بشكنيم ؛ بيا كه در عرفات ، معرفت يابيم؛ بيا كه در مشعر شعور يابيم؛ بيا كه در سعي و صفا و مروة خويــش را دريابيم؛ بيا كه در رمي جمرات شيطانهاي عُلَم شده در دلها را سنگ زنيم؛ بيا با اصحاب بدر ، نواميس مردم كه به تاراج ميرود پس گيريم؛ بيا و دروازههاي خيبر خودپرستيها و منيـّتها و شهوتها را با بازوي تواناي تو بشكنيم؛ بيا كه باز فتح مكه كنيم؛ فتح دل كنيم؛ تا كي عاشقان به حسرت بمانند؟ تا كي ببينند و دم نزنند؟ اگر زنند آنان را به تيغ زنند؛ تا كي ببينند در كاخها اساس بردگي مينويسند؟ بيا كه مردم مست بادة انگورند؛ تو بيا سرمست كن با بادة عشق و معرفت؛ و در آخر عرضم ميگويم ، مولا جان! اي غيرتِ شيعه! اي پناه شيعه! اي پناه مستضعفين! بدادِ ما برس.
تو كه يك گوشه چشمت ، غم عالم ببرد حيــف باشد كه تــو باشي و مرا غم ببرد
+
نوشته شده در یکشنبه
1386/08/06ساعت 15:19 توسط مهدی ذبیحی
|