تبليغاتX
.
  • دوستان



    آرشيو دوستان


  • همسایه ها

    هيئت محبان علي اكبر(ع)

    هادی نیوز

    کبوتر مسافر

    رهرو شهید آوینی

    سیاستندار

    نقطه سر خط

    آرام دل

    عاشق 2008

    از یاد رفته ها

    پله های ترقی

    سناتور بسیجی

    هم کلاسی

    معرفت

    نقطه سر خط-حاتمی

    ترنم

    راز دل

    یادداشتهای یک امل مدرنیسم! نه(شده)




  • و ...


    MRN


  • هیچ ...

     

     

    راستشو بخواید دیگه نمی خوام بنویسم

    این چند روزه خیلی چیزا اومد دستم

    مثل اینکه ما با وبلاگ نوشتنمون بعضی ازدوستانمون رو میرنجونیم

    رفقا ببخشید ...

    تا اطلاع ثانوی یا حق

     

     

    + نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/29ساعت 23:42 توسط مهدی ذبیحی |

  • دیروز ... امروز ...

    ديروز الو!الو ! يا حسين . آنجا جبهه است ؟؟؟

    امروز شماره مورد نظر در دسترس نمي باشد the mobile set is off .عشق بي پاسخ


    ديروز خدا همراهمان بود

    امروز تلفن همراه ...


    ديروز پلاك ها آدرسي از بهشت ..
    امروز همه آدرس ها گم .


    ديروز زنده باد بسيجي ، بي حجاب محتاج نگاه ديگران است

    امروز ، نگاه زاده علاقه است ، حجاب كيلو چند ؟؟


    ديروز ، آهنگران / شجريان ، صداي خاطره ها

    امروز ، جونيفر لوپز ، انريكو ، شكيلا


    ديروز، آب و آيينه و قرآن ، خدانگهدار.

    امروز ، گود نايت ، باي باي


    ديروز جبهه ، جنگ ، كربلا

    امروز، بزن به سيم آخر ، ديوونه شو مثله ما


    ديروز كربلاي 1 ، كربلاي 2 ، كربلاي 3

    امروز 50 ميليارد باد هوا ، خيالي نيست


    ديروز ماشين اداره ، بيت المال
    امروز ماشين اداره ، مال البيت


    ديروز ، پاي مصنوعي ، دستان نا مرئي

    امروز ، اعتياد ، هپاتيت ،HIV


    ديروز ، نه شرقي نه غربي ...

    امروز ، تئوري قرص هاي اكستازي


    ديروز سلام بر چشمان شيشه اي
    امروز يك ميليون جراحي بيني ، لنزهاي رنگي


    ديروز آژير قرمز ، اضطراب هاي زرد ، انتظار هاي سپيد

    امروز ، عشق هايي كز پي رنگي بود.... .


    ديروز سفر به چزابه ، از كرخه تا راين ، بوي پيراهن يوسف

    امروز " توكيو بدون توقف "


    ديروز ، انبوه جانبازان شيميايي

    امروز  راديو فردا ، موج BBC


    ديروز، غروب جمعه انتظار ..

    امروز ، غروب شد باز خيالت به سرم زد


    ديروز ، وضعيت زرد ، آژير قرمز ، خطر

    امروز ، كمر بند هاي لاغري بي خطر


    ديروز ، عشق ، ايثار ، فداكاري

    امروز ، بي خيال بابا بيا پارتي


    ديروز، نخل هاي افسرده ، زيتون هاي كال

    امروز ،CD جشن جديد استقلال


    و امروز هنوز نسيم لبخند هاي بسيجي ما را به فردا اميدوار كرده ...

     

    یا علی

     


    + نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27ساعت 0:21 توسط مهدی ذبیحی |

  • هدف

     

    بعضی جاها جلسه ی گپ زنی میزارن که هدفمون ازاومدن به ( ... ) جاها چیه ؟

    مسلماُ هركي يه هدفي داره ... یکی نیست بگه قبل ازاینکه دنبال هدف

    بگردیم باید دنبال ضعف ها باشیم تا

    راحت تربتونیم به هدفمون برسيم

    ( انسانها براي رسيدن به اهدافشان راهي انتخاب ميكنند اما بعد ازمدتي

    هدف را فراموش مي كنند و برسرراه رسيدن به آن هدف با هم بحث

    ميكنند نه برسررسيدن به آن هدف )

    به نظر من حل کردن ضعف ها بهترین راه حل واسه رسیدن به هدفه

      یا علی

     


    + نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت 23:43 توسط مهدی ذبیحی |

  • قربون کرمت ...
    اومدم اين بار هم با دلگرفتگي!
    ---- مي دونم من خيلي خودخواهم خودم همه چي رو مي دونم نمي خواد بهم بگيد! فقط كاش...(بگذريم نيودم كه اين رو بگم)

    يه گله دارم از خدا!
    سلام خدا
    خدا جونم گاهي به كريم بودنت به عدالتت شك مي كنم. خدايا مگه يه پسر ۱۹ - ۲۰ ساله چقدر ظرفيت داره ، خدايا چقدر بايد صبر كنه ، چقدر بايد از هر طرف هر جايي كه ميره از بابا از و از هر كس ديگه بد ببينه ، به خدا ديگه نمي تونه. هر وقت مي بينمش آرزو مي كنم كاش نبودم و اين چيزا رو نمي ديدم . خدايا مني كه فقط مي بينمش و گاهي درد و دلش رو مي شنوم به كرمت شك مي كنم اون بيچاره كه خودش جز شكرت چيزي نمي گه!
    گاهي كه اين چيزا رو مي بينم خودم رو ميزارم جاي اون ، اصلا اگه من بودم تا الان دق كرده بودم اين همه مشكل يه جا !!! هر روز كه از مدرسه مياد منتظره تا بازم بدبختي (به قول من) و شايد هم به قول خودش نعمت هايي رو كه خدا مي خواد امروز بهش بده رو ببينه. مياد و با خنده مي گه هورا ... امروز اين طوري شد ، با تعجب بهش نگاه كردم ماتم برده بود خيلي راحت با خنده چيزي رو مي گفت كه فكرش برا من زجره ، ديگه چه برسه به اتفاق افتادنش! آخه خدا اين همه درد چرا ؟؟؟ به خدا گاهي توي چهره ش مي بينم كه خسته است ، از همه چي ، ولي بازم هميشه (خدايا شكرت) از زبونش نميفته ! بازم راضيه به هر چيزي كه بهش بدي؟؟؟
    به خدا روح زميني اين چيزا رو نمي تونه تحمل كنه. اينا از جنس ما آدم ها نيستند . اين ها آسماني هستند.....


    هر که در اين بزم مقرب تر است، جام بلا بيشترش مي دهند !


    (گريه)،(گريه)،(گريه)،(گريه)،(گريه)،(گريه)،(گريه)،(گريه)،(گريه)،(گريه)،(گريه)،(گريه)


    التماس دعا
    يا علي

     

    + نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت 14:33 توسط مهدی ذبیحی |

  • واگويه

     

    با نام او كه آغاز و پايان هر چيز به يادش ختم مي شود

    مدتي بود كه مي خواستم در مورد موضوعي بنويسم ولي در چه مورد نمي دانستم و اين مشكل هميشگي من است. به همين دليل بيشتر مواقع في البداهه مي نويسم.

    اما اينبار در فاصله ميان اذان صبح و طلوع فجر كه به روايتي درهاي آسمان باز است و فرشتگان ميان آسمان و زمين در رفت وآمدن،نخوابيم تا بنگارم.


    راستش بعد خواندن نماز صبح ياد ماجرايي افتادم كه لرزه بر اندامم انداخت.مالك بن انس از ياران امام صادق(عليه السلام)نقل مي كند:سالي با امام به سفر حج مشرف شديم. در روز ميقات هنگام تكرار كردن جمله لبيك الهم لبيك متوجه شدم حالتي به امام دست مي دهد كه نمي توانند اي جمله را بگويند. به ايشان نزديك شدم و عرض كردم:آقا جان شما بايد اين ذكر را هر طور شده بگوييد. فرمودند:اي مالك چگونه بگويم الهم لبيكاگر خدا بگويد:لا لبيك.

    با خود گفتم اگر امام كه مقامي معصوم داشته و از گناه مبرايند اينگونه در مقابل خدا ترسانند پس واي به حال ما كه بي پرواييم در مقابل ذات احديت و آنجا كه حرم خداست دست به گناه مي زنيم.

    ياد عهدها و پيمانهايي مي افتم كه با خدا و شهدا بستم و بعد مدتي پيمان شكني كردم. ياد حرفهايي كه به اونا مي زدم و حالا اين منم كه روسياه شدم.از اونا مي خوام كه منو بابت اون حرفها ببخشن .بيشتر اوقات اتفاق مي افته كه به خدا شكايت مي كنيم و ميگيم خدا مگه چه كردم كه فلان بلا بر سرم اومد. منم تا مدتي پيش همينو ميگفتم ولي حالا جرات زدن اين حرفم ندارم. اگر خدا برگرده و بگه به خاطر يكي از اون گناهان كوچك و بزرگي كه كردي تو رو همين دنيا ميخوام عقوبت كنم چي دارم كه بگم؟ مسلما هيچ ...


    ما چيزي كه اين وسط وجود داره اميده اميد به جود و كرم خدا به بخشايشش به ستار العيوبيش و به غفار الذنوبي او كه هر چه كه داده و نداده به نفع ما بوده و حال در اين ساعتها و روزهايي كه ارزشي هزارها برابر روزهاي عادي دارند از او مي خواهيم كه من روسياه رو از اين معركه و آزمايش رو سفيد بيرون بياره.    آمين


    يا حق

     

     

    + نوشته شده در دوشنبه 1386/09/12ساعت 5:32 توسط مهدی ذبیحی |

  • درد دل با شهدا .
     
     
     
     
        شهدا کمک ...



    ادامه مطلب
    + نوشته شده در دوشنبه 1386/09/12ساعت 2:35 توسط مهدی ذبیحی |

  • خدا ...!؟

    خدايا من در اين دنيا چه سهمي دارم ؟از زندگي؟از عشق؟از محبت؟دوست داشتن و ...

    خدايا چرا زندگي  و مردم با من اينطوري ميکنند؟چرا همه يکدست شدند و همه در راه نابودي من قدم بر ميدارند؟چرا  هيچ کس نميخواد من باشم يا حتي خاطره اي از من به جاي بماند؟

    در صورتي که خودشان فکر ميکنند دوستم دارند ،خوشبختي من را ميخواهند. چرا کسي نميخواد درک کند من چه احساسي ميکنم ؟ چه دردي را تحمل ميکنم؟

    خدايا چرا کسي دردم ،تنهائيم را نميبينه؟همه بدون هيچ توجهي از کنارم ميگذرند.چرا کسي خيس بودن چشمام را نمبيبنه؟

    خدايا چرا همه ادعاي دوست  داشتن را ميکنند در صورتي که هيچ کس احساسي نسبت به کسي ندارد؟ چرا همه ميخوان يکي را اذيت کنند؟ چون يکي آنها را اذيت کرده ميخواد تلافي کنه ،خوب چرا همه به فکر تلافي کردن از يکديگر هستن؟

    چرا دلهايي که روزي پاک و بي ريا بود ديگه معني مهر،محبت،دوست داشتن را نميفهمه؟چرا هميشه به فکر تلافي کردن از يکديگر هستند؟

    چرا ديگه کسي احساس خوشبختي و مهر و محبت در آن پيدا نميشه؟

    چرا؟

    چرا ديگه هيچ دلي عاشق نميشه؟چرا ديگه دل عاشقي به معشوقش نميتپه؟چرا همه چيز دروغي و مصنوعي شده؟

    خدايا چرا همه دلها بيرحم شدند؟چرا ديگه کسي حاضر نيست اشک بچه اي را با دستهاي پر از مهر و محبت پاک کنه و به اون معني زندگي کردن ،محبت،دوست داشتن را ياد بده؟چرا کسي حاضر نيست حق مظلومي را از ظالم بگيره؟چرا همه دلها بيرحم شدند؟

    چرا ديگه دل پاک و سفيد و با مهر و محبت پيدا نميشه؟چرا همه دلها لکه دار و سياه شدند؟چرا ديگه کسي نميخواد دوست داشته باشه؟

    خدايا

    اين حرفها را فقط به تو ميتونم بزنم چون از دل همه باخبري و جواب همه سوالهاي من را فقط خودت ميدوني

    فقط تويي که در همه لحظات زندگيم در کنارم هستي و لحظه اي تنهام نميذاري

    خدايا

    کمک کن همه دلها با نور محبت،دوست داشتن،يکدلي و دوباره زندگي کردن روشن شود و همه با هم يکدل و بي ريا شوند.

    خدايا خيلي دوستت دارم

     

     

     

    + نوشته شده در یکشنبه 1386/09/11ساعت 2:19 توسط مهدی ذبیحی |

  • ماجرای عشق


     نمي دونم تا حالا عاشق شدي يا نه... يه حس غريبيه... يه جور آشفتگي... آشفتگي تا لحظه ديدار مجدد... وقتي معشوقتو نمي بيني، دلت آشوبه... وقتي مي بينيش بدتر...


    توي فاصله بين دو تا ديدار، کلي حرف آماده مي کني بهش بزني، چقدر سخته انتخاب حرف ها.. چي بايد بگي که بتونه عشقتو اثبات کنه؟ .... کلي حرف که آماده کردي، يک ساعت قبل از قرار، آماده مي شي، خودتو خوشرو و خوش بو مي کني.... اين سوال که آيا اون هم دوستت داره، مدام توي ذهنت اين طرف و اون طرف مي ره... ياد نگاهش، ياد حرفهاش، ياد کارهاش که مي افتي، قند توي دلت آب مي شه... چقدر سخته عاشقي، بعضي وقتها اصلا معلوم نيست عاشقي يا معشوق!!


      اين يک «داستان عشق» واقعي است...


     

    -         چشماتو باز کن... داشتي خواب مي موندي... بپر... مگه قرار نبود يک ساعت قبل حاضر شده باشي؟ بايد خودتو آماده کني... خوش رو ، خوش بو...


    -         آيا اون هم دوستم داره؟ حتما...


    -         داري ياد حرفها و  کارهاش مي افتي


    -         آره حتما اون هم دوستم داره... قند توي دلم داره آب مي شه... چقدر سخته عاشقي، اصلا معلوم نيست من عاشقم يا معشوق؟ واي! حرف آماده نکردم...


    -         عيب نداره، اون از تو زرنگ تره، حرف هايي که قراره بهش بزني، خودش از قبل بهت ياد داده... يادت نيست؟ همونهايي که برات نوشته بود و مي گفت اگر بخونيشون يعني داري با من حرف مي زني.... شروع کن:


    -         شروع مي کنم: ... الله اکبر... شروع شد... الان کدوممون داريم حرف مي زنيم؟ من دارم مي گم يا اون؟...


    -         اون داره مي گه ولي از زبون تو... ببين چقدر يکي شدين...بگو:


    -         بسم الله الرحمن الرحيم... الحمدلله رب العالمين.. چقدر قشنگ حرف مي زنه... منم يا اون؟... حالا بايد نشون بدم چقدر دوستش دارم... چطوري بهش ثابت کنم؟


    -         سرتو بيار پايين... تواضع، تضرع... آهان


    -         سبحان ربي العظيم و بحمده


    -         آفرين... خيلي خوب بود


    -         نه کم بود.. بيشتر از اين حرفها دوستش دارم، بيشتر از اين حرف ها... سبحان ربي الاعلي و بحمده... دوباره.... سبحان ربي الاعلي و بحمده


    -         گوش کن، ميگه بلند شو، ... دوباره داره صدات مي کنه... مي خواد دوباره باهات حرف بزنه... بلند شو... داره مي گه ، اون داره مي گه يا تو؟


    -         بسم الله الرحمن الرحيم... الحمدلله رب العالمين...

    + نوشته شده در سه شنبه 1386/09/06ساعت 0:43 توسط مهدی ذبیحی |

  • و اون فقط خداست ...!
    ديگه خسته شدم از اين دوست داشتناي مصنوعي .
    دوستيايي كه از خود خواهي سرچشمه مي گيره. ديگه هيچي تو اين دنيا طبيعي نيست .دوستيا، درس خوندنا عبادتا، عشقا...!
    همه چي مصنوعي شده، اون روستايي هم كه باصفا دعا مي كرد ،خرابش كردن !
    ديگه خدا رو واسه خودش نمي خوايم! برا خودمون ميخوايم.
    چقدر، از فضاي جبهه فاصله گرفتيم !!!
    دلم مي خواد ديگه از اين دنيا برم ...
    واژگاني بود كه تو اين مدت توي ذهنم رژه مي رفتند.
    تا اين كه ...:
                   نفس گرم دوستم آرومم كرد .
    مي گفت :مستحبه دهن مرده رو ببندند.
    حالا ببند اون دهني رو كه هر چي دلت مي خواست باهاش گفتي!
    چقدر باهاش ديگرانو ضايع كردي !
    دل چند نفرو شكستي؟
    ديگه بسه...!
    بهترين حالتي كه مرده داره، تسليم در برابر حق.
    احساس كردم چقدر ديدم نسبت به دنيا عوض شده.
    دلم مي خواد به همه يه جور نگا كنم .
    ميخوام غصه چيزايي رو بخورم كه ارزش داشته باشند! 
                                                                     غصه دوري از
    آقام...!
    دلم برا چيزايي تنگ بشه كه ارزش داشته باشند!
                                                                  دلتنگ آقام...!
    ميخوام همه رو دوست داشته باشم وفقط با يه نفر صميمي باشم.

                                    
        واون فقط خداست!
                                                                       اميدوارم كه اشتباه برداشت نكني...

     

     

    + نوشته شده در شنبه 1386/09/03ساعت 0:21 توسط مهدی ذبیحی |

  • خط زيبا

    نمي خواستم فعلا مطلب بزارم ولي يه اتفاقي امروزافتاد كه نتونستم .

    از یه کنگره ای برمي گشتم. ساعت از 6 و نيم گذشته بود. هوا کاملا تاريک شده بود.به همراه ده ها مسافر ديگه توايستگاه اتوبوس منتظر ماشين ايستادم. هوا سرد بود. بعد از نيم ساعت بالاخره اتوبوس اومد و همه سعي کردن به نوعي خودشون رو جا بدن. به زور رفتم داخل و ايستادم. ترافيک بود و اتوبوس خيلي آهسته جلو مي رفت. سردرد و خستگي زياد داشت امونم رو مي بريد. چند تا دختر و پسر جوون با هم حرف مي زدن و بلند بلند مي خنديدن. ملاحظه بقيه رو نمي کردن. تماشاي اونها باعث شد کمي سرگرم بشم. خوشبختانه چند ايستگاه جلوتر پياده شدن و نفس راحتي کشيديم. سکوت حکم فرما شد. رفتم جلوتر. يک مرد ميانسال نسبتا چاقي رو ديدم که يک دستش رو به کمرش گرفته بود و دست ديگش به ميله بود. بالاي سر يک دختر جوون با حجاب نامناسب ايستاده بود. فکر کنم ديگه نتونست تحمل کنه و به اون دختر گفت که اگه ميشه بلند شه تا من بشينم. دختر با لحن بد گفت که: واقعا که. از تو پر رو تر نديده بودم. و با عصبانيت بلند شد. اون مرد نشست. ديدم پیرمرد از جيب کتش يک کاغذ گلاسه با حاشيه هاي زيبا و يک ماژيک مشکي درآورد و شروع به نوشتن کرد. ايستگاه بعد وقتي خواست پياده بشه اون کاغذ رو بااحترام داد به اون دختر و پياده شد.
    دختر کاغذ تاشده رو باز کرد.
    روش با خط نستعليق فوق العاده زيبا بود:

    ¤ به چشمانت بياموز که هر چيزي ارزش ديدن ندارد . دخترم از لطفت ممنونم... ¤

    اشک رو تو چشماي اون دختر ديدم.
    خيلي واسم جالب بود.

    + نوشته شده در جمعه 1386/09/02ساعت 20:43 توسط مهدی ذبیحی |

  • درباره من
    هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد ...



  • Home
  • Email


  • گذشته ها
    مرداد 1387
    دی 1386
    آذر 1386
    آبان 1386
    مهر 1386
    شهریور 1386


  • پشتیبانی

    RSS


  • طراح قالب

    مجید نصرتی
  • www.Rashida.blogfa.com