میدونی ؟ من غم و مهرحسین روبا شیر،ازمادرم گرفتم ، ازهمون روزاولي كه به دنيا اومدم دستورروتا آخرش گرفتم.
چه دستوري ؟ ازهمون روزاول اربابم حكمم روامضا كرد ، ازهمون روزاول مولا برام نوشت گريه كن من هستي ، ازهمون روزاول نوشت سينه زن من هستي.
برمشام جونم يك قطره ازعطرحسيني رو زدم و بوي سبقت روازمُشك و نافق گرفتم ، چون تو ازل دار، است مارو كه اين يه قطره ازعطرحسيني از كجا اومد ؟
درازل داده به ما ساقي اهل لب يه جرعه ازجامي كه من هنوزمدهوش اون جامم ، آه ...
دادي خورديم ، اين قطره عطرت رو به ما عنايت كردي به خودمون زديم ، مشام جاممون ازاين عطرآكنده است حالا اومديم تو اين دنيا . اونجا دادي ولي تواين دنيا دور افتاديم.
برمشامم ميرسد هر لحظه بوي كربلا بر دلم ترسم بماند آرزوي كربلا
خانمي به شوهرش گفت : امسال براي محرم چيكارميكني ؟ مرده سرش رو بلند كرد يه نگاه تو صورت همسرش ،سرش روانداخت پايين گفت :خودمم موندم چه كنم، اوضاع اوضاع خوبي نيست، وضعيت ماديم به هم ريخته ، بدهكارم ، هرچي دو دوتا چهارتا ميكنم مي بينم ازعهده بر نميام ، دارم دق ميكنم ، ميترسم امسال نتونم پرچم روبلند كنم. زن يه لبخندي به صورت مرده زد و گفت : تو خبرنداشتي يه گنجي يه وقتي دست من سپردي . اين گنج رو من برات امانت داري كردم براي روز مبادا ، امروزهم همون روزمباداست ، بيا اين گنج رو بهت بدم ببر وسايل روضه رومهيا كن!
اِ ! كي ؟ من اين گنج روسپردم ؟ كو ؟ برو برداربيار ببينم.
رفت تواتاق و اومد، بابا ديد دست پسرش روگرفته اومده ، زن گفت : اين همون گنجيه كه مي گفتم.
يعني چي !؟ حرف تورونمي فهمم.
گفت : مگه اين پسرپسرِتو نيست ؟ چرا هست ! خب اين پسروببربازاربرده فروشا ، هرچقدر خريدن بفروش پولش رو بيارخرج پسرفاطمه كن.
مرده سربه سجده گذاشت و خدا رو شكركرد كه يه همچين همسري داره. روكرد به پسره و گفت: بابا جون توخودت موافقي ؟ لباي پسرمثل غنچه بازشد و گفت : ازهمون روزاولي كه به دنيا اومدم مادرم بهم گفته تو غلام حسيني ، چي بهترازاينكه من بشم خرج سياهياي امام حسين (ع)
بابا دست پسررو گرفت رو كرد به مادره ، حالا كه اينجوريه اين پسررواستحمام كن ، موهاشو شونه بزن و لباس مرتب تنش كن ، نه اينكه پسرم خوشگل شه نه ! بلكه بشه يه كم گرون تر بفروشمش تا بيشترخرج حسين كنيم .مادربا چه شوقي اين كارهارو انجام داد بعد بچه روبه سينه چسبوند و گفت : مادرنترسي ها... ، تو رو به مادرسادات سپردم ، عزيزدلم خوف نكني ها ، من نيستم اما مادرحسين همه جا هست.
بابا پسررو برداشت اومد بازاربرده فروشا و شروع كرد به داد زدن كه كي يه برده ي جوان و مطيع مي خواد ؟ يه دفعه ديد يه سواري مقابلش ايستاد وخطاب به بابا كه مرد بيخود داد نزن و براي اين جوون تبليغات نكن . اين وفقط بايد من بخرم ، چقدربراي اين غلام ازمن طلب مي كني ؟ بابا گفت : مال امام حسينه ، هرچي بيشتربدي بهتر. با خودش حساب كرد كه اگه هزاردِرهَم به من بده كارمن خوب راه مي افته ، يه دهه برا آقا ميگيرم. گفت : اگه هزاردِرهَم بدي مشكلم حل ميشه. مرد يه كيسه اي ازجيبش درآورد و داد و به پسرفرمود سوارشو.
حالااين پدرو پسرمي خوان ازهم جدا شن، هموبقل گرفتن اما ديدن مرد عرب زيرلب ميگه پسرم وآرام آرام اشكاشو پاك ميكنه. پدرسفارشات رو به پسر كرد كه پسرم ازاين به بعد اين آقامولاي توست، هرچي گفت اطاعت كن، مطيع باش، منم پول روخرج امام حسين مي كنم. پسررونشوند پشت مردعرب. مردعرب يه هي به اسب زد وحركت كرد و رفت.
پدره ازيه طرف خوشحال كه خرج دهه دراومد ، ازيه طرف هم غم عالم رو دلش نشسته ،هي زيرلب مي گه حسين جان بچه م رو به تو سپردم ( آره والا خوب سپردي )
سراسيمه اومد خونه دررو بازكرد وارد خونه شد ديد مادرو پسربا هم نشستن با هم گريه مي كنن. پدرعصباني شد خطاب به پسركه مگه نگفتم اطاعت كن ؟ براي چي فراركردي اومدي خونه ؟اين چه كاري بود ؟ من ازاون آقا پول گرفتم.
كجاست ؟ خونش كجاست ؟ ديد مادرو بچه فقط دارن گريه مي كنن و زيرلب ميگن قربون كرمت.
چي شده ؟ حرف بزن پسرجان ، حرف بزن ببينم چي شده ؟ پسرروكرد به بابا و گفت من فرار نكردم ،اول آقا منو پشت اسبش نشوند و يه مقداري كه حركت كرديم ديدم جلوي درب خونه ي ما ايستاده .فرمود: پسرم بروبه بابا و مادرت بگوحسين بن علي سلام رسوند ، بگو بعد سلام فرمود نذرتون روقبول كرد. خرج عزاي منو مادرم مي ده. ( آي حس س س س ين )
امروزحاضري با من بياي يه جاي خوب ؟ آمادي اي بريم ؟
مي خوام بگم حسين جان نتونستي طاقت بياري چشماي منتظريه مادررو ببيني كه به دردوخته شده ؟ گفتي مادرمنتظره يه روزي بچش ازاين دربياد !؟
گرفتي چي مي خوام بگم ؟ يه مادرهم كنارخيمه ي ابي عبدالله نشسته ، بچش روبابا برده تو ميدون تا سيراب كنه برگردونه . هرچي چشم انتظارشد ديد خبري نشد ، يه وقت متوجه شد بابا بچه رو برده پشت خيمه ، شن هارو كنارزده ... يا ابا عبدالله
+
نوشته شده در چهارشنبه
1386/10/19ساعت 15:34 توسط مهدی ذبیحی
|