تبليغاتX
.
  • دوستان



    آرشيو دوستان


  • همسایه ها

    هيئت محبان علي اكبر(ع)

    هادی نیوز

    کبوتر مسافر

    رهرو شهید آوینی

    سیاستندار

    نقطه سر خط

    آرام دل

    عاشق 2008

    از یاد رفته ها

    پله های ترقی

    سناتور بسیجی

    هم کلاسی

    معرفت

    نقطه سر خط-حاتمی

    ترنم

    راز دل

    یادداشتهای یک امل مدرنیسم! نه(شده)




  • و ...


    MRN


  • ما براي حسين(ع)چه كرده ايم ؟

    میدونی ؟ من غم و مهرحسین روبا شیر،ازمادرم گرفتم ، ازهمون روزاولي كه به دنيا اومدم دستورروتا آخرش گرفتم.  

    چه دستوري ؟ ازهمون روزاول اربابم حكمم روامضا كرد ، ازهمون روزاول مولا برام نوشت گريه كن من هستي ، ازهمون روزاول نوشت سينه زن من هستي.

    برمشام جونم يك قطره ازعطرحسيني رو زدم و بوي سبقت روازمُشك و نافق گرفتم ، چون تو ازل دار، است مارو كه اين يه قطره ازعطرحسيني از كجا اومد ؟

    درازل داده به ما ساقي اهل لب يه جرعه ازجامي كه من هنوزمدهوش اون جامم ، آه ...

    دادي خورديم ، اين قطره عطرت رو به ما عنايت كردي به خودمون زديم ، مشام جاممون ازاين عطرآكنده است حالا اومديم تو اين دنيا . اونجا دادي ولي تواين دنيا دور افتاديم.

    برمشامم ميرسد هر لحظه بوي كربلا          بر دلم ترسم بماند آرزوي كربلا

    خانمي به شوهرش گفت : امسال براي محرم چيكارميكني ؟ مرده سرش رو بلند كرد يه نگاه تو صورت همسرش ،سرش روانداخت پايين گفت :خودمم موندم چه كنم، اوضاع اوضاع خوبي نيست، وضعيت ماديم به هم ريخته ، بدهكارم ، هرچي دو دوتا چهارتا ميكنم مي بينم ازعهده بر نميام ، دارم دق ميكنم ، ميترسم امسال نتونم پرچم روبلند كنم. زن يه لبخندي به صورت مرده زد و گفت : تو خبرنداشتي يه گنجي يه وقتي دست من سپردي . اين گنج رو من برات امانت داري كردم براي روز مبادا ، امروزهم همون روزمباداست ، بيا اين گنج رو بهت بدم ببر وسايل روضه رومهيا كن!

    اِ ! كي ؟ من اين گنج روسپردم ؟ كو ؟ برو برداربيار ببينم.

    رفت تواتاق و اومد، بابا ديد دست پسرش روگرفته اومده ، زن گفت : اين همون گنجيه كه مي گفتم.

    يعني چي !؟ حرف تورونمي فهمم.

    گفت : مگه اين پسرپسرِتو نيست ؟ چرا هست ! خب اين پسروببربازاربرده فروشا ، هرچقدر خريدن بفروش پولش رو بيارخرج پسرفاطمه كن.

    مرده سربه سجده گذاشت و خدا رو شكركرد كه يه همچين همسري داره. روكرد به پسره و گفت: بابا جون توخودت موافقي ؟ لباي پسرمثل غنچه بازشد و گفت : ازهمون روزاولي كه به دنيا اومدم مادرم بهم گفته تو غلام حسيني ، چي بهترازاينكه من بشم خرج سياهياي امام حسين (ع)

    بابا دست پسررو گرفت رو كرد به مادره ، حالا كه اينجوريه اين پسررواستحمام كن ، موهاشو شونه بزن و لباس مرتب تنش كن ، نه اينكه پسرم خوشگل شه نه ! بلكه بشه يه كم گرون تر بفروشمش تا بيشترخرج حسين كنيم .مادربا چه شوقي اين كارهارو انجام داد بعد بچه روبه سينه چسبوند و گفت : مادرنترسي ها... ، تو رو به مادرسادات سپردم ، عزيزدلم خوف نكني ها ، من نيستم اما مادرحسين همه جا هست.

    بابا پسررو برداشت اومد بازاربرده فروشا و شروع كرد به داد زدن كه كي يه برده ي جوان و مطيع مي خواد ؟ يه دفعه ديد يه سواري مقابلش ايستاد وخطاب به بابا كه مرد بيخود داد نزن و براي اين جوون تبليغات نكن . اين وفقط بايد من بخرم ، چقدربراي اين غلام ازمن طلب مي كني ؟ بابا گفت : مال امام حسينه ، هرچي بيشتربدي بهتر. با خودش حساب كرد كه اگه هزاردِرهَم به من بده كارمن خوب راه مي افته ، يه دهه برا آقا ميگيرم. گفت : اگه هزاردِرهَم بدي مشكلم حل ميشه. مرد يه كيسه اي ازجيبش درآورد و داد و به پسرفرمود سوارشو.

    حالااين پدرو پسرمي خوان ازهم جدا شن، هموبقل گرفتن اما ديدن مرد عرب زيرلب ميگه پسرم وآرام آرام اشكاشو پاك ميكنه. پدرسفارشات رو به پسر كرد كه پسرم ازاين به بعد اين آقامولاي توست، هرچي گفت اطاعت كن، مطيع باش، منم پول روخرج امام حسين مي كنم. پسررونشوند پشت مردعرب. مردعرب يه هي به اسب زد وحركت كرد و رفت.

    پدره ازيه طرف خوشحال كه خرج دهه دراومد ، ازيه طرف هم غم عالم رو دلش نشسته ،هي زيرلب مي گه حسين جان بچه م رو به تو سپردم ( آره والا خوب سپردي )

    سراسيمه اومد خونه دررو بازكرد وارد خونه شد ديد مادرو پسربا هم نشستن با هم گريه مي كنن. پدرعصباني شد خطاب به پسركه مگه نگفتم اطاعت كن ؟ براي چي فراركردي اومدي خونه ؟اين چه كاري بود ؟ من ازاون آقا پول گرفتم.

    كجاست ؟ خونش كجاست ؟ ديد مادرو بچه فقط دارن گريه مي كنن و زيرلب ميگن قربون كرمت.

    چي شده ؟ حرف بزن پسرجان ، حرف بزن ببينم چي شده ؟ پسرروكرد به بابا و گفت من فرار نكردم ،اول آقا منو پشت اسبش نشوند و يه مقداري كه حركت كرديم ديدم جلوي درب خونه ي ما ايستاده .فرمود: پسرم بروبه بابا و مادرت بگوحسين بن علي سلام رسوند ، بگو بعد سلام فرمود نذرتون روقبول كرد. خرج عزاي منو مادرم مي ده.  ( آي حس س س س ين )

    امروزحاضري با من بياي يه جاي خوب ؟ آمادي اي بريم ؟

    مي خوام بگم حسين جان نتونستي طاقت بياري چشماي منتظريه مادررو ببيني كه به دردوخته شده ؟ گفتي مادرمنتظره يه روزي بچش ازاين دربياد !؟

    گرفتي چي مي خوام بگم ؟ يه مادرهم كنارخيمه ي ابي عبدالله نشسته ، بچش روبابا برده تو ميدون تا سيراب كنه برگردونه . هرچي چشم انتظارشد ديد خبري نشد ، يه وقت متوجه شد بابا بچه رو برده پشت خيمه ، شن هارو كنارزده ...   يا ابا عبدالله

    + نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت 15:34 توسط مهدی ذبیحی |

  • کاروان محرم ...

    بازازتوی صحرا کاروانی که پرازغم و ماتمه با یه پرچمی که روش نوشته کاروان محرم داره میاد.کاروانی میاد که ازنفسهاشون سوزیه غم کهنه می وزه .

    همشون با پای برهنه ازدل صحرا دارن می رسن. انگار جامه های سیاهشون پاره پاره شده.اشکی که ازچشماشون میاد مثل بارون تنگ غروب سرخ رنگه.

    رولباشون یه نغمه ی تلخ و حزینی زمزمه میشه . بی امون دارن می زنن به سرو سینه شون،حالا چشمامون مثل ابراي آسمون شده ، گريه هامون از پَرقنداقمون شده ،هرجا ميرن صورتهاي مثل آينه شون رو كه صاف و پاكه رومي پوشونن .

    آره ، اين كاروان حس حضورخدا روجاري كرده. دست حضرت آدم يه بيرق تيره اي كه پرازماتم ديده مي شه و بازوي حضرت خاتم رو حضرت موسي وعيسي گرفتن.اين كاروان عزادارازدسته ي اهل بهشته. ازحضرت رسول و پيمبر كه ازاولياي فرشته ست . اشكاشون برزخي توي حرمينه. مي دوني نوحشون چيه ؟ آره دم واويلا حسين (ع)

    دل زمين مي لرزه از بغضي كه توي گلوشه و نگين دستاي ماتم به مَحمِله تيره پوشيه . كجاوه اي كه روي دوش فطرس روح الامينه چشمه سرخ عزاي بانوي پرده نشينمونه . سيل اشكي روونه ازسوز ناله هاي بارون . دل كباب مي شه وقتي حضرت فاطمه (س) روضه مي خونه ، روضه ي چي مي خونه !؟ دشمنا ميوه ي قلبم رو چيدن ...  آه ... بي كفن سرش رو تشنه بريدن ... آه ... بميرم الهي

       (يا ابا عبدالله)

    + نوشته شده در سه شنبه 1386/10/18ساعت 19:32 توسط مهدی ذبیحی |

  • اين صداي بارا ن نيست ، واي

    اين صداي باران نيست ، واي

    مي چكه اشك مادرمون برلب خشك حضرت علي اصغر(ع) ، واي

    ساعت هاست رفته ولي هيچ خبري ازاو نيست،آه كجا رفته عمو ؟

    دير كرده ، چي شده ؟

    چنگ دلشوره زده ، مونده نفس بين گلو ، دل مادرهمه آتش همه خون نيست !

    آره ،اگه بشه قطره ي اشكي ازپلكش بچكه روي لبان پسرش ، كوعلمش !؟

    مَشك چي شد ؟ اومد بابا زشريعه به حرم با كمري كه ...

    كمرش از چي خم شده ؟

     چي شد اون دلخوشي ديده ي بيدار، علمدار، به لب گفت : رباب

     واي كه شدم خونه خراب . گوئيا بي اثر و بي ثمره نغمه ي لالايي من ، طفلك من

     طفلك دل خسته ي من ، طفل زبان بسته ي من ، كشت منو ديدن تو در تب اين حُرم عطش -

    اين همه گرماي جيگرسوز، نفس تاب نداره ، حرم آب نداره 

     اين صداي باران نيست ، واي

    مي چكه اشك هاي مادربرلب خشكيده ي حضرت اصغر(ع)

    مي چكه قطره ي آب ازمشك سقاي لشگر واي

    + نوشته شده در دوشنبه 1386/10/17ساعت 18:0 توسط مهدی ذبیحی |

  • صداي آه مي ياد ...

    دوبارم محرم اومد بايد به تن كنيم رخت و لباسهاي ماتمو،به اذن مادر ارباب دو عالم

    دوباره آسمون غم گرفته مثل اينكه ميل باريدن داره،دلم طاقت نداره، به سينه ميره غم ، بازدم شد صداي آه مياد،غروب ازآه مياد،هلال ماه مياد به سوي دشت غربت،صداي آه مياد،صداي زجه ي يه بانوي مهمل نشين گه گاه مياد،چرااين كاروان سوي مصيبت با زن و فرزند و پيرو خرد به اين خيمه وخرگاه مياد؟ صداي آه مياد،صداي ناله ي مظلوم مادراز پس اين كاروان خرگاه مياد.

    براي ياري اين كاروان سالارعشق ازتورحضرت موسي،ميرسه حضرت يعقوب ازكنعان،حضرت عيسي ازبرآسمون وحضرت نوح از دريا ودرآخريوسف مصري زبتن چاه مياد،صداي آه مياد.

    صداي مادري با گريه ي جان كاه مياد،عزيزازسفر برگشته ازبيراه مياد،صداي آه مياد،صداي ناله ي حضرت زهرا .

    دوباره محرم اومد به تن كنيم رخت ماتم ،دوباره كوچه ها مثل دل بي تاب فرزندان آدم به همراه دل محزون خاتم گرفته رنگ اشك وناله ي كمتر.

    دوباره بانويي با قامت خم ميان خيمه هاي گرم عزاداري دمادم به رخسارش نشسته اشك غمي كه مانند شبنمه.

    غمم غم، مونسم غم ، همدمم غم، به غيرازغم ندارم ياروهمدم،غمم نگذاشت من تنها بمونم، دست مريضا، باريكلا ، مرحبا غم.

    + نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16ساعت 16:3 توسط مهدی ذبیحی |

  • بوی محرم ...


    دوباره اومدم ... چند وقته که بد جوري دلم مي ره با روضه ي امام حسين (ع) ... اصلا بحث اين حرف ها

     

    نيست که من خيلي خوب شدم و حال مي کنم با روضه ... نه اتفاقا خيلي هم بد شدم ، تعارف هم ندارم با کسي و

     

    کسي هم اهميتي نداره چي فکر کنه ... خيلي وقت بود که مي خواستم سرم رو بزارم رو شونه ي يکي و حال کنم

     

    ديدم که هيچ کس محلمون نمي ذاره ... البته اين نشون از بي امام بودنم درعمل داره ... براي همين خريت باعث

     

    شد که سر بذارم رو شونه ي مجازي خودم ... مي دوني دنيا قفس مومن رو براي کي گفتن ؟؟؟ نه براي اون

     

    مومن هاي خفن نگفتن ... به نظر من براي قولو لا اله الا الله ها گفتن ... مي دوني چرا چون وقتي ايمان آوردي

     

    در حد کلام يه روزي گذرت به اين حديث و قفس مي افته ... مي دوني کجا ؟؟؟ تا حالا پرنده رو ديدي تو قفس آ

     

    ب و دون مي خوره مشغول هم مي شه ولي بعضي وقت ها هم هواي پرواز به سرش مي زنه اون وقته که پرنده

     

    دوباره خودش رو با آب و دون خوردن مشغول مي کنه اما با روياي پريدن ... به خدا اين متن ادبي نيست ...

     

    تورو خدا ازش تعريف نکنيد ... آره خودش رو آروم مي کنه با روياي پريدن و بالاخره يه روزي از قفس مي

     

    پره بيرون يا زنده يا مرده خيلي هم فرقي نمي کنه مهم اينه که مي پره ... مومن هم همينه اون که اشهد ها رو

     

    گفت و حتما هم با اشهد ان علي ولي الله همراه بود يه روزي گذرش مي يفته به يه حسينيه ... آره حسينيه ... بر

     

    مي گرده مي گه : خدا يعني نمي شد سر من به جاي ... گفتن روضه ي باز نخونين. اون وقت تا مي خواد بره

     

    پيش آقاش مي بينه که نه عمرش هنوز به دنياست ... اونوقته که بايد فقط آرزوي بودن با آقاش رو درک کنه يا

     

    اينه که مي ميره قبل از اينکه ببرندش که خوب پريده و در غير اين صورت هم مي ميره که خوب مگه مي شه

     

    صاحب آدم نياد بالا سرش ... اينجاست که تا قبل از رفتن دنيا قفسش مي شه .... خيلي وقت ها هواي پرواز مي

    کنه ولي نمي تونه ... گيره به دنيا ... خدايا بازمون کن ... بوي محرم خيلي شديد شده ها ...

     يا حق

    + نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت 2:38 توسط مهدی ذبیحی |

  • فکر کنم دارم کم میارم !!!

     سلام دوستان ... يكي دو روزه حس مي كنم كمي كم آوردم و خسته شدم ...حس مي كنم نتونستم اوني باشم كه مي خواستم ... حس مي كنم نتونستم عامل محركي براي پريدن كسي باشم و يا پري براي پريدن كسي بشم ... وب اونجوري نبود كه فكر مي كردم ... مدتي بود كه رفته بودم پي كارم ولي با تذكر يكي از دوستا دوباره منو برگردوند و برگشتم ... اينبار كمي جدي تر ولي ... با اينهمه خوبي هاي دوستام كه خيلي خيلي برام عزيزن و از دورهمشونو دعا مي كنم يه جورهايي حس مي كنم اگه وقتمو صرف يه كار ديكه بكنم شايد بهتر جواب بده ... وب داره تبديل به يه بازي و سرگرمي مي شه تا يه محل براي گفتمان هاي علمي ، ديني ، فرهنگي و ... هرروز دارم از دوستايي گلايه مي كنم كه انتظاراتم ازشون بيشتر از اينها بود ... اما صرفا خودم رو خسته مي كنم و بس ... دلم مي خواست دو نفر بگن فلاني چرا ؟؟؟ چرا اينو گفتي ؟؟؟ چرا اينو نگفتي ؟؟؟ چرا ؟؟؟چرا ؟؟؟ اما اينجا يا از آدم تعريف مي كنن ، يا ... و يا پيغام مي دن به ما سر بزنيد به روزيم ... یکی نیست بگه آخه چرا ؟؟؟

    كلي با خودم درگيرم ... شايد يه دفعه ول كنم وشايد بعد از فكر كردن هام دوباره بيام و كار كنم ... يه دوست خوب و دوست داشتني ام مي گفت فلاني خيلي زود فراموش مي شي ... راست مي گفت : اما من دنبال فراموش نشدن نبودم و در ضمن فكر نمي كنم كسي از رفتن من ناراحت بشه ... نمي دونم والله ... خدايا يه جوري دلمو ببر به سمت خودت ... اگه مي دوني مي تونم برات بنويسم دستمو فشاربده و ول نكن ... اگر نه من هم فراموش مي كنم مي خواستم پري باشم براي پريدن و يا پري گير بيارم براي پريدن خودم ...

    + نوشته شده در جمعه 1386/10/14ساعت 1:26 توسط مهدی ذبیحی |

  • فرار کردم وقتی كه ...

    و خدايي كه دراين نزديكي ست .امروز آخرين روزخیلی ازچیزام بود . امروز گريه كردم ، به حال خودم ... به حال چند نفر كه خنديدن درزمانيكه بايد مي گريستند ! نمي دونم چرا ما هنوز نمي دونيم با يه مسائلي نمي شه شوخي كرد ! نمي دونيم با يه سري ازآدما نميشه شوخي كرد ؟ نمي دونيم كه احترام بعضیا واجبه حتي اگه خيلي چيزا رو ندونه ، كه جزء محالاته ! نمي دونيم كه هركسي رو خدا آفريده و ما حق نداريم تو كار خدا دخالت كنيم. نمي دونيم كه هرچيزي وهر كاري جايي داره ...

    امروز حتي به اين پي بردم كه خيلي ازرفيقام كه ميگفتن رفيقتيم همشون دروغ ميگفتن و فقط داشتن حرف ميزدن اما ...

    امروزحالم بهم خورد ، ازدورويي و ريا... ازمظلوم نمايي ها براي جلب اعتماد ... از ظاهر سازي ها ... ازفراركردن ها ... نمي دونم چرا وقتي از يكي بدمون مياد ؛ در ظاهرباهاش خوبيم؛ ولي وقتي كه نيست ؛ هركارزشتي كه دلمون مي خواد روانجام مي ديم ، بهش مي خنديم ، به خودش ، قيافه ش ، شخصيتش ! نمي دونم چرا دچاراعتماد به نفس كاذب هستيم ؟ نمي دونم چرا خودمونوازبفيه برترمي بينيم به حدي كه به خودمون اجازه مي ديم مسخره ش كنيم ؟ نمي دونم چرا وقتي ازيكي خوشمون نمياد ، تمام بدي هاي عالم روبه اون نسبت مي ديم ؟ حتي باهاش كاري ميكنيم كه بدبخت ازهمه چي زده ميشه! يه كم اگه فكركنيم ميبينيم كه واقعا چه اشتباهي رو مرتكب مي شيم .نمي دونم چرا وقتي يه كاري مي كنيم جرئت پاش وايستادن رو نداريم؟ اگه كاردرستي كرديم كه نبايد دربريم ! اگه اشتباه بوده ، كه چرا انجامش داديم ؟ حتما چون انسان جائزالخطاست ! چطورخودمون مي تونيم هركاري كه دلمون مي خواد بكنيم ، .ولي تا يكي ديگه يه كوچولو اشتباه مي كنه ، مي كنيمش تو بوق و كرنا ؟ وهزارتا نمي دونم ديگه كه فقط با يه حرف كوچيك ( شايدم بزرگ ) به ذهنم هجوم آورد ...

    امروز گريه كردم ... به حال خودم و به حال تمام اون كسايي كه خنديدن زماني كه بايد مي گريستند !

     

    + نوشته شده در یکشنبه 1386/10/09ساعت 2:6 توسط مهدی ذبیحی |

  • سلام ها بي جواب نمي ماند

     

    برادري که اهل قم است چنين ميگويد:

     

    شايد بشناسيد ، آقا مهدي ابراهيمي

     

    سه‏شنبه شبي بود و در يک پايگاه بسيج براي تعدادي از بسيجيان بايد صحبت مي‏کردم. در آغاز کلام بعد از نام خدا – براي زينت – گفتم:«عرض سلامي داريم به پيشگاه مقدس حضرت صاحب الزمان». سخن‏راني انجام شد و ساعتي را نيز با بسيجيان به گپ خودماني گذرانديم و بعد تا به منزل برسم نزديک نيمه‏شب بود. اواخر پاييز بود و هوا هم سرد. مهياي خواب که مي‏شدم به ياد جمکران افتادم. يک مرتبه عزمم جدي شد که شب چهارشنبه است و خوب است به جمکران بروم. با سرعت تجديد وضو کردم، لباس پوشيدم و راهي مسجد شدم. آن زمان وسيله هم نداشتم و در آن هواي سرد با زحمت با سواري‏هاي شب‏کار خود را به حرم مطهر حضرت معصومه(س) رساندم، زيارتي کردم و سپس به مسجد مقدس جمکران رفتم. بعد از نماز وقتي باز‏مي‏گشتم و لذت از آن فضاي روحاني وجودم را تسخير کرده بود و با يک حس خوب در هواي سرد حياط مسجد قدم مي‏زدم تا از آن خارج شوم، با خود گفتم مدت‏ها بود که به جمکران نيامده بودم و زيارت مسجد برايم موضوعيت نداشت، چه اتفاقي افتاده که بدون قصد قبلي اين توفيق نصيبم شده است؟! کمي که فکر کردم به ياد سلامي افتادم که سرشب در جمع بسيجيان به پيشگاه مقدس حضرت عرضه کرده بودم، در حالي که حتي آن سلام واقعي نبود و بدون توجه به معنا ادا شد و فقط براي زينت سخن‏راني بود، اما آقا جواب مرا داده و به مسجد دعوت کرده بودند. اشک از چشمانم سرازير شد برگشتم سلامي از ژرفاي دل خدمت حضرت عرضه کردم و در راه بازگشت در سواري مسافرکش براي چند نفري که اتفاقاً اهل دل بودند تعريف کردم و بعد متوجه شدم كه هر كدام از آنها ماجراي زيبايي با حضرت حجت(عليه السلام) دارند. از آن زمان به بعد هر وقت مناسبتي باشد اين خاطره را تعريف مي‏کنم و به همه يادآور مي‏شوم که سلام‏هايتان بي‏جواب نمي‏ماند، حتي سلام‏هايي که خالصانه نباشند.

     

     

    + نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06ساعت 0:42 توسط مهدی ذبیحی |

  • حرفهای من خسته

     چند روزي بود که داشتم فکر مي کردم فايده نوشتن اين وبلاگ درعصري که کسي به کسي نيست وحرف ها همه در حد حرف مي مونن چيه ؟؟

    درعصري که بعضي دوستاي مذهبي هم به ايول ايول بعضي ها دل بستن ودارن راه رو اشتباه مي رن وفقط پوستيني ازدين روپوشوندن به وبلاگهاشون... خيلي ازوبلاگ هاي مذهبي ما يا اونقدرخشک ان که کسي روجذب نمي کنن ويا اونقدروا رفته اند که مذهبي ها رو فراري مي دن ودچاريه جوربي هدفي ان... پوسته وبلاگها قشنگ وديني اما هسته وبلاگها تلخ و... فکر نکنيد خيلي ازخودم راضي ام... نه اگه راضي بودم اينجوري نمي نوشتم... بد بودن شما بد بودن منه و خوب بودن شما باعث افتخارمنه... حرف من اينه که روزگارعجيبيه اين دوره آخرالزمان که ميگن... پيغمبرما فرمودند حفظ ايمان درآخرالزمان مثل نگه داشتن آتش درکف دسته... مي سوزونه... ولي بايد صبر کرد... سئوال من ازدوستام اينه که چرا ازخدابه نفع خودمون خرج کرديم... بجاي اين که ازخودمون براي خدا خرج کنيم... کسي که انتخاب کرد مي خواد مذهبي نويس و يا فرهنگي نويس باشه بايد تمام حرفها ونوشته هاش به يه سرمنزل برسه واون هم رضاي خداست... بايد مطمئن باشه با اين نوشته يه قدم براي خدا برداشته... بعضي ها فکرنکنن من دارم خودنمايي مي کنم و قصدم بزرگنمايي خودمه... نه من فقط دارم تو خانواده وبلاگ نويس هاي مذهبي با برادرها وخواهرايي که عين خواهر برادرهاي خودم دوستشون دارم درد دل مي کنم واين حرفها فقط نظر منه... شايد غلط باشه وشايد يه ذره اش درست باشه... رسالت هامون روگم کرديم بچه ها... مگه بنا نبود وقتي ازاسم خدا واهل بيت (ع) خرج مي کنيم قلممون روهم بخاطراونها بچرخونيم... قلم ها مون دارن مي لرزن... با ترس مي نويسيم... بدون مطالعه مي نويسيم... آمار دخترهامون بالاتره... نظرات خصوصي مون زياده...هر جا يه کم گوتاه مي آيم بيشتردوروبرمون شلوغ مي شه... شيرين کاريهاي هنري مون توکامنت هامون محشره... يا اونقدرتلخيم که تف مون مي کنن ويا اونقدرشيرينيم که دل خلق رومي زنيم... روموضوع هامون کارنمي کنيم وفقط مي خوايم يه چيزي بنويسيم... نه اينجوري که نشد... الان پر طرفدارترين وبلاگها وبلاگهايي ان که مشغول جُک سرودنن! وعکس! نشون دادنن... تازه خدا پدرمادرپارسي بلاگي ها رو بيامرزه... بلاگفامون که انگارهيچ قيد وبندي نداره وهمه چيزش علنيه... بچه ها اگه مي خواييد تمام وقتمون روبه تعريف کردن هم و يا شوخي کردن با هم بگذرونيم من هم موافقم اما بهتره ديگه اين پرچم ها ي مقدس رواز سردرب وبلاگهامون بکشيم پايين وروي يه پارچه سياه بنويسم:عاشقي تعطيل... بعلت عدم استقبال دست رد به سينه خدا بزنيم وبگيم همرنگ جماعتوعشقه... اين چند روزه خيلي چيزها اومد دستم... بعضي ها واقعا برادري  و خواهري شونوثابت کردن... درسهايي بهم دادن که هيچوقت اززبونشون نشنيده بودم... يکي مي گفت فلاني اگه نمي تونستي بپري چراجاي يه پرنده ديگه رو گرفتي... برو پي کارت... يکي گفت بابا داش مهدي روت حساب کرده بوديم... بعضي ها با محبت هاشون حسابي خجالتم دادن... اما چند موضوع منو براي نوشتن دوباره ترغيب کرد... يه خواهري برام نوشت فلاني نمي نويسي ننويس اما فقط يه آدرس بهت مي دم برو، ببين مي توني ول کني بري يا وظيفه داري بموني... ديدم و لرزيدم... يکي هم با دو کلمه دلمو لرزوند... فلاني تو روامام حسين (ع) محرم نزديکه حرف از جدايي نزن... کاروان داره راه مي افته بطرف کربلا، بمون و براي ارباب بنويس و... اونقدر تلنگرم زديد که فهميدم بايد فعلا باشم... به هر قيمتي... حتي اگه با دل خسته بنويسم... وحتي اگه هفته اي يکبار... خدايا بخاطرخوبهات دستمو بگير... اينجا رو برام خونه خودت کن... مهمونهام رومهمون خودت کن... اينجا بهم برادرها وخواهراي خوبي دادي... ممنونتم... ممنون... بعدد ما احاط به علمک.

    دوستان، اگه تونستم بعدا در مورد بعضي چيزهايي که تو اين روزهاي خلوت با خودم فهميدم ، براتون مي نويسم... ازهمه شما ممنونم... بخاطرهمه چيزوهمه درس هايي که بهم داديد...

    ياحق

     

    + نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت 0:3 توسط مهدی ذبیحی |

  • درباره من
    هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد ...



  • Home
  • Email


  • گذشته ها
    مرداد 1387
    دی 1386
    آذر 1386
    آبان 1386
    مهر 1386
    شهریور 1386


  • پشتیبانی

    RSS


  • طراح قالب

    مجید نصرتی
  • www.Rashida.blogfa.com