تبليغاتX
.
  • دوستان



    آرشيو دوستان


  • همسایه ها

    هيئت محبان علي اكبر(ع)

    هادی نیوز

    کبوتر مسافر

    رهرو شهید آوینی

    سیاستندار

    نقطه سر خط

    آرام دل

    عاشق 2008

    از یاد رفته ها

    پله های ترقی

    سناتور بسیجی

    هم کلاسی

    معرفت

    نقطه سر خط-حاتمی

    ترنم

    راز دل

    یادداشتهای یک امل مدرنیسم! نه(شده)




  • و ...


    MRN


  • چرا بیرونم می کنی ؟

     

     قصه زیارت عجب قصه قشنگیه !

    وقتی همه کارهات خود به خود جور میشه یعنی که تو رو طلبیده و یعنی که سعادت برلیاقت فزونی گرفته. بعد راه می افتی ، سعی میکنی مخلصانه عمل کنی و همه فکرت مقصدت باشه.

    چیزی از درون بر تارهای روحت چنگ میزنه ، اعماق سینه ت از هیجان آکنده ست .آرامش میدی خودت رو تا ایمان بیاره به امین الله ... ایمان بیاوره که عشق حرم این بیاباپون ها رو سهل میکنه و می یای خسته و مشتاق .

    یکی با غبار راه  به پابوس سلطان طوس رفت و اخلاصش رو به ارمغان برد و یکی با دیده نمناک اومد تا میقات دوست رو احرام بنده و زائر قبله هشتم بشه و فردا که میشه مشهدی میخوننت و دوستات میبوسنت که متبرک به ارض طوس هستی !

     مگه امام رضایی شدن به این آسونی هاست.باید اونقدر سعادت داشته باشی که همراه این پرستو های عاشق رنج سفر رو بخری و مثلا با اخلاص تمام گرد امام رئوف بگردی و وقتی برگشتی... وقتی برگشتی ببینی که تو دستات جز یکی دو کیلو نبات و نخود کشمش چیز دیگه ای نیست.

     زیارتت قبول!

    راستی قصه زیارت عجب قصه قشنگیه و تو مثل همیشه آخر قصه همون وقت که زیارت نامه تموم میشه تازه میون حلقه ی اشک دست و پا میزنی .برای همینه که میگیم بذار امام هشتم همچنان غریب الغربا باشه ...

    و اون وقتی متوجه میشی که دیگه داری وداع میکنی و میگی :

    " کاری به کارت ندارم چرا بیرونم می کنی؟ "

    آره ،بر میگردی تو شهری که همه جاش رو گناه گرفته و نمیشه حتی یه لحظه بدون امام رضات سر کنی ،فقط دنبال یه هیئت میگردی که همشون امام رضایی باشن و بری اونجا درد دل کنی

    ایشالله دوباره قسمتمون بشه بریم

    التماس دعا

      

    + نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/31ساعت 4:9 توسط مهدی ذبیحی |

  • این صدای قلبمه،میشنوی یا نه؟

     رفقا سلام ،سلامی به گرمی آتیش،خیلی وقته تو وب،جایی که درد دلهام رو می نوشتم مطلبی نزاشتم خودتون میدونید که دلیلش چیه . آره دیگه خسته شده بودم،از اون کنایه ها،از اون تیکه ها که بهم می نداختن، زخم زبونهایی که می زدن.البته همه ی اینها الآن هم هست اما این سری دیگه بی خیال همه چی شدم و میخوام دکمه های کیبورد رو لمس کنم و اون جورکه دلم میخواد بنویسم. میخوام اون حرفهایی رو که حدود ۷-۶ ماهه نزدم رو بزنم.اما ازکجا شروع کنم وبگم نمیدونم.ایشالله که خدا واین دکمه ها یاریم کنن. اینو بگم که من رفتم تا خودم رو بسازم همون طوری که داش رضا رفت و خودش رو ساخت و برگشت ازنو شروع کرد.منم مثل اون رفتم تا با علم وفهم بیشتر بیام و قلم رو بدست بگیرم تا اگه یه روزی یه زمانی یه کسی یه جایی خواست یه حرفی بزنه بتونم واسش خوب توضیح بدم و دلیل براش بیارم (دلیل منطقی ) ایشالله که خیره

    آره رفقا میخوام بگم که من دیگه همیشه هستم تا آخرش، تا آخرش توی این عشق می مونم دیگه کارم به جایی رسیده بود که دیگه قید همه چی رو زده بودم .خداجون نوکرتم. دیگه هستم آقاجون ، مهربون ، من دیگه فقط با شما می تونم توی این دنیای ... بمونم. اگه شما پیشم نباشی به خدا دیوونه می شم این صدای تپش قلبمه ،میشنوی، آره یا نه ؟ من دیگه میتونم داد بزنم که عشقم هستی یا نه ؟ آخه به خدا می ترسم آخه میگن عاشقی جنونه. نمیگم عاشقی مرده اما نیمه جون که هست.حرفم اینه که اگه نیمه جون نبود که همه ازشما میگفتن نه اینکه پشت سرهمدیگه غیبت کنن،دیگه وقتی بزرگ یه مجموعه پشت سر بقیه صفحه بزاره دیگه تا آخرش اون مجموعه رو باید خوند که چیه. آره بزارید حالا که دست به دکمه ها بردم بگم ،بگم تا همه بفهمن هرکی میخواد بگه مهدی مخالفه ،مهدی ضد مجوعه ست ،مهدی فلانه بگه ،حداقل حرفهام روبزنم وبعد پشت سرم حرف بزنن. آخه خیلی زورداره که آدم یه حرفی رونزده باشه و پشت سرش حرف بزنن.اگه واقعاً بگردید می بینید که فقط من نیستم ، خیلی ها حرفهای من رو دارن اما نمیزنن،نمیدونم میترسن یا چیزه دیگه .من به نمایندگی ازهمه ی اونها یی که حرف دارن و نمیزنن میگم ،ازهیشکی هم نمیترسم وتا آخرش وایسادم.

    یا امام زمان.آره آقا یه وقتایی میاد به داد آدمها میرسه که هیشکی نمیتونه کاری انجام بده،آقا مگه ماهاروتنها میزاره ؟مگه ماهارو بی خیال میشه؟ ایشالله میاد. آقا همیشه با اونهایی که حرف حق رومیزنن. وقتی آدم با آقاش باشه دیگه کسی رو نداره و همه ازاون بدشون میاد.من تواین مدت خیلی ناامید شده بودم،ازهمه چی ،ازهمه کس،دیگه به جایی رسیده بود که ... حدیث داریم که هر وقت ازدنیا ناامید شدی کارت درست میشه.آره شد !!!

    آقا بچه هیئتی رو دوست داره و کمکشون میکنه،اونا رودوست داره چون واسه اربابشون گریه میکنن،واسه مادرپهلو شکسته دارن گریه میکنن.آخه ماها ازچی قهرکردیم ؟از یه مشت آدم غربتی وعشق مسئولیت که واسه خودشون تو یه مجموعه دارن مثلأ کارمیکنن. آره منم تواون مجموعه بودم اما حالا دیگه نه.البته نه همشون. ماها ازچیا قهرمیکنیم ؟ رفقا یه وقت ازاربابمون رو برنگردونیم ها! بچه هیئتی همه ی شیاطین روبرا من و تومأمورکردن،تا زمین خودیم پاشیم بگیم صل الله علیک یا ابا عبدالله

    دیگه اشکهای صورتم شده دونه دونه، میدونی چرا ؟آخه تواین دنیا کسی قدراین دل من رو نمیدونه.آقا جون این دل من دیگه نمیتونه بی شما بمونه. این دلم دوست داره تا صبح واسه شما بخونه( بنویسه) این دل من بی شما شده دیوونه اگه شما بری ازاین دلم فقط یه ویرونه به جای می مونه .

    اما حالا دیگه تنها نیستم ،یه کسی رودارم که با هیچ کیه دیگه عوضش نمیکنم .الآن همون کسایی که خودشون رورفیق میدونن فکرای دیگه ای میکنن که آره ،این کیه !؟ یه کم هم ازمشهد بگم ،قربون امام رضا برم ،منو ازاین رو به اون رو کرد،به خدا ازوقتی که برگشتم نمیتونم بدون آقا دووم بیارم توی این زمونه ،چی میشه یه باردیگه سرروی ضریح قشنگش بزارم .

    حرمٍت حاجتمو داد          گریه کردم تو گوهرشاد

    قول میدم همیشه باشم               گدای پنجره فولاد

    یاد مشهد،یاد گنبد،صحرای باصفامون

    پابرهنه تو گوهرشاد         ناله ی رضا رضا بود یا رضا بود

    رضا جااااااااااااااااااااااانم  )

    آقا جون خدانگهدار             بر میگردم باز دوباره

    آخرین جملم هم به اما م و مقتدای خودمون ولی عصرارواحنا فداعرض کنم ،

    ای سید ومولای ما ،پیش خدای متعال گواهی بده که ما درراه خدا تا آخرین نفس ایستاده ایم

    بزرگترین آرزو وافتخاربنده این است که دراین راه پرافتخار،پرفیض جان خود را تقدیم کنم .

    + نوشته شده در یکشنبه 1387/05/13ساعت 21:50 توسط مهدی ذبیحی |

  • درباره من
    هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد ...



  • Home
  • Email


  • گذشته ها
    مرداد 1387
    دی 1386
    آذر 1386
    آبان 1386
    مهر 1386
    شهریور 1386


  • پشتیبانی

    RSS


  • طراح قالب

    مجید نصرتی
  • www.Rashida.blogfa.com